|
poetry
| ||
|
زبان کردی
زبان کردی یکی از زبانهای هندواروپایی در شاخهٔ زبانهای ایرانی غربی است . همچنین کردی به زنجیره گویشی ای گفته میشود که کردها هم اینک با آن سخن میگویند. زبان کردی یا زبانهای کردی از زبانهای ایرانی شاخه غربی هستند که با زبان فارسی و بلوچی خویشاوندی دارند. تعریف یک زبان به عنوان «کردی» همواره دستخوش عوامل غیر زبانشناختی بهویژه عوامل سیاسی، و فرهنگی است.. در واقع «زبان کُردی» به مانند زبان فارسی به معنای یک زبان با یک شکل استاندارد و مرز و تعریف مشخص نیست بلکه امروزه به طیفی از زبانهای ایرانی شمال غربی اطلاق میشود که گاه به هم نزدیک و گاه نسبت به هم از نظر زبانشناسی دورند. این زبانها که در پی تصمیمات اجتماعی/سیاسی در دوران معاصر نام «کردی» به خود گرفتهاند عبارتند از: کرمانجی، کلهری، سورانی، گورانی و اورامانی. زبان زازا را نیز گروهی جزو زبانهای کردی بهشمار آوردهاند.
زبان کردی شباهت زیادی به زبانهای بلوچی، گیلکی، و تالشی دارد، این زبان ها نیز متعلق به زیرگروه شمال غربی زبانهای ایرانی هستند. از دیگر زبانهای مشابه به زبان کردی که زیرگروه جنوب غربی زبانهای ایرانی به شمار میایند، لری و بختیاری و فارسی هستند. که هرکدام در مناطق وسیعی تکلم می شوند.
گویشهای مختلف عمدتاً در بخشهایی از ایران، عراق، سوریه و ترکیه مورد استفاده قرار میگیرد. جمعیتهای پراکنده کرد همچنین در جمهوری آذربایجان، ارمنستان، لبنان و اسرائیل نیز زندگی میکنند. پیشینه و اصالت پیشینه و اصالت این زبان نیز گاهوبیگاه از سوی محققان، زبان شناسان، تاریخ نویسان و ... گاه مورد تردید و گاه مورد تائید بوده، بسیاری از محققان زبانشناس آن را بازمانده همان زبان مادی دانسته، برخی آن را مشابه اوستا می دانند و برخی دیگر به کلی ارتباط بین زبان کردی و زبان مادها را رد میکنند . اما واقعیت چیست ؟ آیا از مادها به عنوان یک ملت مقتدر که زمانی بر قسمتی از آسیا حکمرانی کردهاند قبیلهای هم بر جای نمانده ؟ جواب این سئوال در نوشتههای پروفسور ولادیمیر مینورسکی خاورشناس روسی است که میگوید : زبان کردی به طور قطع از ریشه زبان مادی است . و مینویسد : اگر کردها از نوادگان مادها نباشند، پس بر سر ملتی چنین کهن و مقتدر چه آمدهاست و این همه قبیله و تیره مختلف کرد که به یک زبان واحد و جدای از زبان دیگر ایرانیان تکلم میکنند؛ از کجا آمدهاند؟». این نظریه بعدها توسط ایلیا گرشویچ دیگر زبانشناس روسی بسط داده شد و وی اولین مدارک زبان شناختی را برای اثبات ریشه مادی زبان کردی مطرح کرد. جان لیمبرت خاورشناس آمریکایی٬ نیز معتقد است که مادها از اجداد کردها میباشند. همچنین پروفسور گرنوت وینفور زبانشناس آلمانی، نیز اعتقاد دارد که اکثریت کسانی که امروزه به زبان کردی سخن می گویند به احتمال زیاد سابقاً از متکلمان به گویشهای زبان مادی بودهاند.
در مقابل، گارنیک آساتریان نیز معتقد است که تنها بازمانده زبان مادی شاید تاتی در آذربایجان و زبانهای مرکزی کاشان باشد». حال اینکه شبیهترین زبانها به زبان کردی، بلوچی، گیلکی، و تالشی هستند، این زبانها نیز چون زبان کردی متعلق به زیرگروه شمال غربی زبانهای ایرانی هستند و هیچ شباهت نزدیکی با شاخه زبانهای جنوب غربی ندارد که بتوان کردی را شبیه به زبانهای شاخه جنوب غربی به حساب آورد . ضمن اینکه دیگر زبانهای نزدیک به زبان کردی که زیرگروه جنوب غربی زبانهای ایرانی به شمار میآیند خود زبان فارسی را نیز شامل میشود.
گویش ها محدودههایی که بنا بر اطلاعات سازمان سیا در آنها زبان کردی به عنوان زبان مادری سخن گفته میشود. در برخی دستهبندیها کردی به سه دسته اصلی شماری، جنوبی و میانه تقسیم شده که خود شامل بیست و دو نوع گویش میباشد و هر گویش نوع نگارش و تلفظ خاصی دارد. تلاش برای یک زبان استاندارد برای کردی نتوانسته به موفقیتهای چشمگیری برسد.
شاخههای اصلی زبان کردی عبارتند از: کردی شمال-غرب:کرمانجی کردی مرکز:سورانی گویشهای جنوبی کردی:کرمانشاهی، فیلی، کلهری، و لکی. زبان کردی سورانی در عراق زبان رسمی است در حالی که در کشور سوریه ممنوع است. تا اوت ۲۰۰۲ در ترکیه محدودیتهای شدیدی بر آن (کردی کرمانجی) اعمال میشد گرچه هنوز کاربرد آن در ترکیه محدود است .. در ایران نیز در برخی رسانهها امکان استفاده از آن وجود دارد در حالی که استفاده از آن در نظام آموزشی دولتی هنوز صورت نپذیرفتهاست. زبان کردی اخص را کرمانجی مینامند که خود لهجههای متعدد دارد مانند: مکری، سلیمانیهای، اردلانی، کرمانشاهی، بایزیدی، عبدویی، زندی. زبان کردی با دسته شمالی لهجههای ایرانی غربی بعض مشابهات دارد، و از زبانهای مهم دسته غربی بشمار میرود وصاحب اشعار و تصانیف، قصص و سنن ادبی است.
کلهری، سورانی، زازا شامل لهجههای : کلیایی، فیلی، زنگنه، گورانی، قصری و ... است که جغرافیایش در کردستان ایران شامل استانهای کرمانشاه، کردستان، ایلام و بخشی از همدان و در حریم کردستان ( جنوب کردستان ) در شهرهای چون : خانقین، مندلی، زرباطیه، بدره، جسان، جلولا و دیگر مناطق پیوسته به آن میباشد. گویش زازا-گوران( هورامی ): شامل دو بخش زازاکی و هورامی است که از نظر جغرافیایی بسیار از هم دورند اما از نقطه نظر زبانی بسیار به هم نزدیکند و این نزدیکی شامل دستور زبان، دایره واژگان، طرز تلفظ واژگان و غیره اگرچه از نظر سازمان ایلی و جغرافیا هیچ پیوستگی باهم ندارند . منطقه جغرافیایی هورامی شامل مناطقی در استانهای کرمانشاه و کردستان در کردستان ایران و قسمتهایی از استان سلیمانیه در کردستان عراق میباشد . منطقه جغرافیایی زازاکی نیز در درسیم و بخشهایی از الازیغ، ارزنجان و دیاربکر میباشد . گویش سورانی: شامل لهجههای : مکری، بابانی، سورانی،گروسی،اردلانی و جافی است . و جغرافیای آن در حوزه حضور ایلات گویشور آن یعنی در کردستان عراق در استانهای اربیل، سلیمانیه، کرکوک، و شهرهای پیرامون آنها و در کردستان ایران در استانهای آذربایجان غربی و کردستان به مرکزیت سنندج میباشد . گویش لکی: شامل لهجههای چون : عثمانوند، جلالوند، چغلوندی، کاکاوندی و ... جغرافیای آن در کردستان ایران ، هرسین در استان کرمانشاه و مناطق و روستاهای اطراف آن، نورآباد، الشتر، کوهدشت و دلفان در استان لرستان، برخی مناطق استان ایلام را شامل میشود . باید اشاره داشت در برخی مناطق چون کوهدشت جمعیتهای لک و لر با هم در این جغرافیا زندگی میکنند .
کردهای گورانی، زازاکی، و شبکی گورانی زبانی است که متمایز از کرمانجی و سورانی به نظر میرسد، اما با هر دو زبان ذکر شده واژگان مشترک دارد و در دستور زبان برخی شباهتها با سورانی را دارد. با وجود تفاوتها زبان گورانی به عنوان بخشی از زبان کردی طبقهبندی شدهاست. این شاید به علت این واقعیت است که که گورانیزبانان که در سراسر بخشهای جنوبی و جنوب شرقی کردستان پخش شدهاند، خود را با عنوان کُرد معرفی میکنند و زبان گورانی توسط سایر گروههای قومی گویش نمیشود. دانشوران اروپایی معتقدند که گورانی از کردی جدا است و کردی مترادف با گروه کرمانجیزبان است، در حالی که کردها معتقدند که زبان کردی هر یک از زبانهای منحصربهفرد یا گویشهایی که توسط کردها گویش میشود و توسط گروههای قومی همسایه گویش نمیشود را در برمیگیرد. زبان گورانی (که شامل اورامی میشود) اغلب به عنوان بخشی از شاخه زازا-گورانی زبانهای هندوایرانی و ایرانی طبقهبندی میشود. زبان زازاکی که در قسمتهای شمالی کردستان گویش میشود، هم از نظر دستوری و هم از نظر واژگان متفاوت است و به طور کلی توسط گویشوران گورانی قابل فهم نیست اما مرتبط با گورانی در نظر گرفته میشود. تقریباً همه جوامع زازاکیزبان ، و نیز گویشوران یک زبان از نزدیک مرتبط دیگر به نام شبکی که در بخشهایی از کردستان عراق گویش میشود، خود را جزء قومیت کُرد میدانند.
تاریخچه زبان کردی باستان پروفسور ولادیمیر مینورسکی خاورشناس و اسلام شناس روسی، بر این باور است که زبان کردی به طور قطع از ریشه زبان مادی است. چنانکه که وی در این رابطه میگوید: اگر کردها از نوادگان مادها نباشند، پس بر سر ملتی چنین کهن و مقتدر چه آمدهاست و این همه قبیله و تیرهٔ مختلف کرد که به یک زبان ایرانی و جدای از زبان دیگر ایرانیان تکلم میکنند؛ از کجا آمدهاند؟» این نظریه بعدها توسط ایلیا گرشویچ دیگر زبانشناس روسی بسط داده شد و وی اولین مدارک زبان شناختی را برای اثبات ریشه مادی زبان کردی مطرح کرد. جان لیمبرت خاورشناس آمریکایی٬ نیز معتقد است که مادها از اجداد کردها میباشند. همچنین پروفسور گرنوت وینفور زبانشناس آلمانی، نیز اعتقاد دارد که اکثریت کسانی که امروزه به زبان کردی سخن می گویند به احتمال زیاد سابقاً از متکلمان به گویشهای زبان مادی بودهاند. از سویی دیگر این نظریه در میان برخی زبانشناسان و خاورشناسان با مخالفتهایی روبرو شد. پروفسور مکنزی بر این باور است که زبان کردی عناصر قوی ای از زبانهای جنوب غربی ایرانی را نیز دارد در حالیکه اگرچه زبان مادی از شاخه شمالغربی زبانهای ایرانی بوده. کارنیگ آساطریان نیز معتقد است که تنها بازمانده زبان مادی شاید تاتی در آذربایجان و زبانهای مرکزی کاشان باشد. اکنون با کاوش در مناطق غرب ایران از مادها آثاری در تپه هگمتانه در دست است. دانشنامه ایرانیکا معتقد است که با توجه به پژوهشهای صورت گرفته هیچیک از زبانهای باستانی مستند موجود را نمی توان به طور قطع به عنوان نیای زبان کردی معرفی کرد. [ چهارشنبه 27 فروردین 1393 ] [ 20:12 ] [ iranpoem ]
---------------------------------------------
-----------------------------------------------
--------------------------------------------
روز آفاق ِ عاج خواند سرودی ----------------------------------------------
----------------------------------------------
----------------------------------------------
-------------------------------------------
[ دوشنبه 11 فروردین 1393 ] [ 18:18 ] [ iranpoem ]
برف می بارد؛ ------------------------------------------------- آدم -----------------------------------------
باور نمی کند دل من مرگ خویش را [ دوشنبه 11 فروردین 1393 ] [ 18:07 ] [ iranpoem ]
گل نازدار ------------------------------------------------------------ مفسده ی گل ----------------------------------------------------- گل زودرس [ دوشنبه 11 فروردین 1393 ] [ 17:59 ] [ iranpoem ]
در دیـــــاری كه در او نیست كســی یار كســــی ----- كاش یارب كه نیفتد به كسی كار كسی هــــــر كس آزار منِ زار پســـــندیــــــد ولــــــــــی ----- نپـــســـــندیــــد دلِ زار مـن آزارِ كســــی آخــــــرش محــــنت جانــــكاه به چـــــاه انـــــدازد ----- هركه چون ماه برافروخت شبِ تارِكسـی سودش این بس كه به هیچش بفروشند چو من ----- هر كه باقیمت جان بود خریدار كســـی شهریار
زمســتان پوســـتین افزود بر تن کدخدایــــان را ----- ولیـکــن پوســت خواهد کند ما یــک لاقبایان را ره ماتم ســـــرای ما ندانم از کــه می پرســــد ----- زمســـــتانی که نشناسد در دولت سرایان را به دوش از بــرف بـالاپــوش خـز ارباب مــــی آید ----- که لرزانــــــد تن عــــــریان بی برگ و نوایان را طبیب بی مروت کــــــی به بالیــن فقیـــر آیـــد ----- که کس در بند درمان نیست درد بی دوایان را به تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر-----که حاجت بردن ای آزاده مرد این بی صفایان را حریفی با تمســـخر گفت زاری شـــهریارا بـس ----- که میگیرند در شــــــهر و دیار ما گدایــــان را شهریار
شب همه بی تو كار من شكوه به ماه كردنست ----- روز ستاره تا سحر تیره به آه كردنســت متن خبر كه یك قلم بــــی تو ســـیاه شد جهان ----- حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه كردنســت نو گل نازنـــیـن من تــا تــــو نگـــاه مــــیكنــــی ----- لطف بهار عارفان در تو نگاه كردنســت... شهریار
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را ----- که به ماسوا فکندی همه سـایه همــا را دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین ----- به علی شناختم به خدا قســـم خـدا را به خـدا که در دو عــــالم اثر از فنا نمــــاند ----- چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را برو ای گدای مســــکین در خانه علی زن ----- که نگین پادشــــاهی دهد از کرم گدا را ... شهریار
راهــــی به خـــــــدا دارد خلوتــــــگه تنـــهایی ----- آنجا که روی از خود آنجا که به خود آیــــــــی هر جا که ســـــــری بردم در پــرده تو را دیــــدم ----- تو پرده نشـــــــینی و من هـرزه ی هر جایی بیدار تو تا بـــــودم رویـــــــای تو مـــــــی دیــــدم ----- بیدار کن از خـــــوابم ای شــــــــــاهد رویایی از چشم تو می خیزد هنگامه ی ســــر مستی ----- وز زلف تو می زایــــد انگیزه ی شــــــــیدایی هر نقش نگارینــت چــون منظره ی خورشـــــید ----- مجموعه ی لطف است و منظومه ی زیبایی چشمی که تماشاگر دز حسن تو باشد نیست ----- در عشق نمی گنجد این حسن تماشـــایی شهریار
آمـدی جــانـم به قربــانـــت ولـی حالا چرا ؟ ----- بی وفا،بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چــرا ؟ نوشدارویی و بعد از مرگ ســهراب آمــــدی ----- ســـنگدل این زودتـر می خواســتی حالا چـــرا ؟ عمر ما ار مهـلت امروز و فـردای تو نیســــت ----- مـن که یـــک امـــروز مهـــمان توام فــردا چــرا ؟ نـــازنــینا ما به نــاز تــو جـــــوانی داده ایـــم ----- دیـــگر اکنـــون با جوانـان ناز کــن با مــا چـــــرا ؟ وه کــــه با این عمر هــــــای کوتـه بی اعتبار ----- این همه غافل شـدن از چون منی شیدا چــرا ؟ آسمان چون جمع مشتاقان،پریشان می کند ----- درشـگفتم من نمـــی پاشــد ز هم دنیا چــــرا ؟ شـــهریارا بی حبیب خود نمی کردی ســفر ----- راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟ بی مونس و تنها چرا ؟ ----- تنها چرا ؟ حالا چرا شهریار
سن یاریمین قاصدی سن ایلش سنه چای دمیشم(تو قاصد یارم هستی بنشین برایت چای سفارش داده ام) خیالینی گوندریپ دیر بســــکی من آخ وای دمیشم (از بس که من آه و ناله کرده ام خیالش را فرستاده ) آخ گجه لر یاتمامیشام من سـنه لای لای دمیشم (آه که شبها از غم فراقت نخفته ام و برایت لای لای گفته ام) سن یاتالی من گوزومه اولدوزلاری سای دمیشم(آن دم که به خواب نازفرو رفته ای بجایت تاسحر ستاره هارا شمرده ام) هر کس سـنه اوالوز دیه اوزوم سنه آی دمیشــم (هر کس به تو ستاره گفته است خودم برایت ماه گفته ام) سندن سورا حیاته من شیرین دسه زای دمیشم(بعد از تو این زندگی هر قدر هم شیرین باشد در نظرم تلخ خواهد بود) هر گوزلدن بیر گل آلیپ ســــن گوزه له پای دمیشم (از هر ماه رخی شاخه گلی گرفته و برایت دسته گلی فرستاده ام) ســـین گون تک باتماقیوی آی باتانا تای دمیشـم(و غروب خورشید وار تو را مانند ماه گرفتگی دیده ام چون ماه من بودی) ایندی یایا قیـش دییرم سابق قیشا یای دمیشم(حال به بهار زمستان خواهم گفت اما قبل ها به زمستان بهار گفته ام) شهریار
بر لبِ لرزان من ، فــریادِ دل ، خاموش بود ----- آخــر آن تنها امیــد جــان من تنــهــا نـبــود جز من و او ، دیگری هم بود ، امّا ای دریغ ----- آگَه از دردِ دلم، زان عشقِ جان فرسا نبود شهریار
قــمار عاشـــــقان بردی نـــــدارد از نـــداران پرس -----کس از دور فلک دستی نبرد از بدبیاران پرس جوانیها رجزخوانی و پیریها پشیمانی اســـــت -----شب بدمستی وصبح خمار از میگساران پرس تو کز چشـم و دل مــردم گریزانی چه میـــدانی -----حدیث اشــک و آه من برو از باد و باران پرس جهان ویران کندگر خود بنای تخت جمشیداست ----- بــرو تاریـخ این دیر کهن از یـــادگـــاران پرس سـلامــت آنسـوی قافســت و آزادی در آن وادی -----نشان منزل سیمرغ از شاهین شکاران پرس به چشم مدعی جانان جمال خویــش ننماید ----- چراغ از اهل خلوت گیر و راز از رازداران پرس شهریار
از زنــدگــانیــــم گــــله دارد جــوانیــــــم----- شرمندهی جوانـــی از این زندگانیـم دارم هـــوای صحبت یــــاران رفتـــــه را -----یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق----- داده نویــــــد زندگــــی جــاودانیـــــم
مُشـــرکان کز هر ســـــــلاحی فتنه و شــر میکُنند ----- از عـبا هنگامه وز عمّـــامه محشـر میکنند این محبت محتسب با دکّـــــــهۀ گـــــــــبران نــکرد ----- کایـن گروه تُحفه با محراب و منبر میـکنند یک ســخن کز دل برآید برلب اینــــقوم نیســــــت ----- گرچه از بانگ اذان گوش فلک کر میــکنند در دل مــــــــــردم هراس کیفر انـــــدازنـــدگــــــــان ----- خود چــرا کمتر هراس از روز کیـفر میکنند سـاقیان کوثرند امّا شـــــب از دســــت خــمـــــــار -----پای خُم هم میـخزند و می بساغر میکنند در کمین اهــل ایــمــان بــا کمـند کیـــد و کـیـــــــن -----پشت هر سنگی که میابند سنگر میکنند آنچــــه دین در قرنـــها کافر مســـلــمان کـــرده بود ----- این حریــفان جمـله را یکروزه کافر میکنند چون حقایق مسخ شده دین جز یک افسانه نیست----- کور دل آنانـــکه این افســانه باور میکنـنـد زنـــدگــی را آخــور و آبشـــــخوری داننــــد و بـــس -----وه که انسان همقطار اسب و استر میکنند وای از این بدخبره عـــطــاران کــــــــه از خبط دماغ -----پشگ را نایب مناب مشگ و عنبر میکنند کوره دهها غـــــافلند از کیــــمیاکــاران عشــــــــق ----- کز نگاهی سـکۀ قلب مسـین زر میــکنند در خرابــــات آی کــاینجا مســـلـــم و گـبر و یهـــود ----- جمله از یـکجُرعه می باهم برادر میـکنند ناز درویشــــــــان و اســــتغنای ایشــــــان کز بشر ----- سرفرو بردند و از افرشته ســر بر میــکنند جام جادوئی است بار نــدان که تا سر میکشیش -----جان به جانان وصل و دل پیوند دلبر میکنند گر تو بی کفش و کُله جَســـتی بکــــوی میــــکده ----- بی سر و پایان عشقت تاج بر سر میکنند آری اســـــتغنای طبـــــع و کیـــــمیـــــای تربیـــــت ----- لعل را همسنگ خـاک و خاکرا زیر میکنند ســینه صافی کن که از باران رحمـت چون صــدف ----- دامن دریــــا دلان پُر دُرّ و گـــــوهر میـکنند شـــــهریار از پلـــــه هـــــای عـرش اگــــر بالا روی-----قدسـیان بینی که شعر حافظ از بر میکنند شهریار
[ دوشنبه 11 فروردین 1393 ] [ 11:44 ] [ iranpoem ]
ای مرغ سحر چو این شب تار بگذاشت ز سر سیاهکاری وز نفخه روح بخش اسرار رفت از سر خفتگان خماری بگشود گره ز زلف زرتار محبوبه نیلگون عماری یزدان به کمال شد پدیدار و اهریمن زشتخو حصاری یاد آر ز شمع مرده یاد آر.... چون گشت ز نو زمانه آباد ای کودک دوره طلائی وز طاعت بندگان خود شاد بگرفت ز سر خدا خدائی نه رسم ارم نه اسم شداد گل[1] بست زبان ژاژخائی زان کس که ز نوک تیغ جلاد مأخوذ به جرم خود ستائی تسنیم وصال خورده یاد آر ------------------------------------------------------ خاک بسرم بچه بهوش آمده بخواب ننه یکسر دو گوش آمده گریه نکن لولو میآد میخوره گربه میآد بزبزی ر میبره اهه اهه، ننه چته؟ گشنمه بترکی این همه خوردی کمه از گشنگی ننه دارم جون میدم گریه نکن فردا بهت نون میدم ای وای ننه جونم داره درمیره گریه نکن دیزی داره سر میره خخه خخه جونم چت شد؟ هاق هاق وای خاله چشماش چرا افتاد بطاق آخ تنشم بیا ببین سرد شد رنگش چرا –خاک بسرم- زرد شد؟ ------------------------------------------------ ای مردم آزاده کجائید کجائید آزادگی افسرده بیائید بیائید در قصه و تاریخ چو آزاده بخوانید مقصود از آزاده شمائید شمائید بسیار مفاخر پدرانتان و شماراست کوشید که یک لخت بر آنها بیفزائید مانا که بیک زاویه خانه حریقیست هین جنبشی از خویش که از اهل سرائید این رو بهکان تا طمع از ملک ببرند یکبار دگر پنجه شیری بنمائید -------------------------------------------------- بجز دیدار آن یار پری پیکر نمیخواهم هوائی غیر عشق روی او در سر نمیخواهم من از این شرعبازان ربا بخش زکوه افکن یکی را جای در محراب و بر مبنر نمیخواهم چو بر عشق است و بس بنیان و بیخ و پایه هستی جدال و جنگ و جر و بحث و جوی وجر نمیخواهم دوام شوکت این و مزید مکنت آن را جهانی غرق خاک و خون به بحر و بر نمیخواهم تن پاک عزیزان کسان را طعمه کرکس بدشت و کوه و تیه و بیشه و کردر نمیخواهم اگر خود سیر گردون است و حکم انجم و اختر من این گردون من این انجم من این اختر نمیخواهم
[ دوشنبه 11 فروردین 1393 ] [ 11:39 ] [ iranpoem ]
یا که به راه آرم این صید دل رمیده را *.*.*.*.*.*اشعار ملک الشعرای بهار*.*.*.*.*.*. شمعیم و دلی مشعلهافروز و دگر هیچ *.*.*.*.*.*اشعار ملک الشعرای بهار*.*.*.*.*.*. رخ تو دخلی به مه ندارد *.*.*.*.*.*اشعار ملک الشعرای بهار*.*.*.*.*.*. آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کرد [ دوشنبه 11 فروردین 1393 ] [ 11:33 ] [ iranpoem ]
نهال تازه رسی گفت با درختی خشک که از چه روی، ترا هیچ برگ و باری نیست چرا بدین صفت از آفتاب سوختهای مگر بطرف چمن، آب و آبیاری نیست شکوفههای من از روشنی چو خورشیدند ببرگ و شاخهٔ من، ذرهٔ غباری نیست چرا ندوخت قبای تو، درزی نوروز چرا بگوش تو، از ژاله گوشواری نیست شدی خمیده و بی برگ و بار و دم نزدی بزیر بار جفا، چون تو بردباری نیست مرا صنوبر و شمشاد و گل شدند ندیم ترا چه شد که رفیقی و دوستاری نیست جواب داد که یاران، رفیق نیم رهند بروز حادثه، غیر از شکیب، یاری نیست تو قدر خرمی نوبهار عمر بدان خزان گلشن ما را دگر بهاری نیست از ان بسوختن ما دلت نمیسوزد کازین سموم، هنوزت بجان شراری نیست شکستگی و درستی تفاوتی نکند من و ترا چون درین بوستان قراری نیست ز من بطرف چمن سالها شکوفه شکفت ز دهر، دیگرم امسال انتظاری نیست بسی به کارگه چرخ پیر بردم رنج گه شکستگی آگه شدم که کاری نیست تو نیز همچون من آخر شکسته خواهی شد حصاریان قضا را ره فراری نیست گهی گران بفروشندمان و گه ارزان به نرخ سود گر دهر، اعتباری نیست هر آن قماش کزین کارگه برون آید تام نقش فریب است، پود و تاری نیست هر آنچه میکند ایام میکند با ما بدست هیچکس ایدوست اختیاری نیست بروزگار جوانی، خوش است کوشیدن چرا که خوشتر ازین، وقت و روزگاری نیست کدام غنچه که خونش بدل نمیجوشد کدام گل که گرفتار طعن خاری نیست کدام شاخته که دست حوادثش نشکست کدام باغ که یکروز شورهزاری نیست کدام قصر دل افروز و پایهٔ محکم که پیش باد قضا خاک رهگذاری نیست اگر سفینهٔ ما، ساحل نجات ندید عجب مدار، که این بحر را کناری نیست پروین اعتصامی ------------------------------------------- بلبل آهسته به گل گفت شبی که مرا از تو تمنائی هست من به پیوند تو یک رای شدم گر ترا نیز چنین رائی هست گفت فردا به گلستان باز آی تا ببینی چه تماشائی هست گر که منظور تو زیبائی ماست هر طرف چهرهٔ زیبائی هست پا بهرجا که نهی برگ گلی است همه جا شاهد رعنائی هست باغبانان همگی بیدارند چمن و جوی مصفائی هست قدح از لاله بگیرد نرگس همه جا ساغر و صهبائی هست نه ز مرغان چمن گمشدهایست نه ز زاغ و زغن آوائی هست نه ز گلچین حوادث خبری است نه به گلشن اثر پائی هست هیچکس را سر بدخوئی نیست همه را میل مدارائی هست گفت رازی که نهان است ببین اگرت دیده ی بینائی هست هم از امروز سخن باید گفت که خبر داشت که فردائی هست پروین اعتصامی ----------------------------------------------- به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر بنفشه مژده ی نوروز میدهد ما را بجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است جواب داد که من نیز صاحب هنرم علامت خطر است این قبای خون آلود بریخت خون من و نوبت تو نیز رسد خوش است اگر گل امروز خوش بود فردا از آن، زمانه بما ایستادگی آموخت یکی نظر به گل افکند و دیگری بگیاه نه هر نسیم که اینجاست بر تو میگذرد میان لاله و نرگس چه فرق، هر دو خوشند تو غرق سیم و زر و من ز خون دل رنگین ز آب چشمه و باران نمیشود خاموش هنر نمای نبودم بدین هنرمندی گل از بساط چمن تنگدل نخواهد رفت تو روی سخت قضا و قدر ندیدستی از آن، دراز نکردم سخن درین معنی خوش آنکه نام نکوئی بیادگار گذاشت کسیکه در طلب نام نیک رنج کشید ------------------------------------- عدسی وقت پختن، از ماشی روی پیچید و گفت این چه کسی است ماش خندید و گفت غره مشو زانکه چون من فزون و چون تو بسی است هر چه را میپزند، خواهد پخت چه تفاوت که ماش یا عدسی است جز تو در دیگ، هر چه ریختهاند تو گمان میکنی که خار و خسی است ... پروین اعتصامی
[ دوشنبه 11 فروردین 1393 ] [ 11:27 ] [ iranpoem ]
اي هجر تو وصل جاوداني اندوه تو عيش و شادماني
بي ياد حضور تو زماني كفرست حديث زندگاني
گم شدم در خود چنان كز خويش ناپيدا شدم شبنمي بودم ز دريا غرقه در دريا شدم
سايه اي بودم ز اول بر زمين افتاده خوار راست كان خورشيد پيدا گشت ناپيدا شدم
ز آمدن بس بي نشان و ز شدن بي خبر گو بيا يك دم برآمد كامدم من يا شدم
در ره عشقش قدم در نِه، اگر با دانشي لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم
خاك بر فرقم اگر يك ذره دارم آگهي تا كجاست آنجا كه من سرگشته دل آنجا شدم
مجمعی کردند مرغان جهان آن چه بودند آشکارا و نهان جمله گفتند: «این زمان در روزگار نیست خالی هیچ شهر از شهریار
****شعر عطار ****
****شعر عطار ****
****شعر عطار ****
****شعر عطار ****
جمله ی مرغان چو بشنیدند حال سر به سر کردند از هدهد سؤال
****شعر عطار ****
****شعر عطار ****
****شعر عطار ****
****شعر عطار ****
****شعر عطار ****
****شعر عطار ****
عاشق آتش بر همه خرمن زند اره بر فرقش نهند او تن زند7
****شعر عطار ****
****شعر عطار ****
****شعر عطار ****
****شعر عطار ****
****شعر عطار ****
****شعر عطار ****
****شعر عطار ****
****شعر عطار ****
****شعر عطار ****
[ دوشنبه 11 فروردین 1393 ] [ 11:21 ] [ iranpoem ]
چو گفتـــــار بيهــوده بسيــار گشت سخنگوي در مردمي خوار گشت به نايـافت رنجه مـكن خـــــويشتن كه تيمـار جان باشد و رنج تـن
****اشعار فردوسی*****
زدانش چو جان تـــرا مـــايـه نيست به از خامشي هيچ پيرايــه نيست توانگر شد آنكس كه خرسنـــد گشت از او آز و تيمار در بنـــد گشت
****اشعار فردوسی***** بـه آمــوختن چون فــروتن شـــوي سخن هــاي دانندگــان بشنوي مگوي آن سخن، كاندر آن سود نيست كز آن آتشت بهره جز دود نيست
****اشعار فردوسی*****
بيــــا تا جهــــان را به بــد نسپريم به كوشش همه دست نيكي بريم نبــاشد همي نيك و بـــد، پــــايدار همـــــان به كه نيكي بود يادگار
****اشعار فردوسی*****
همــــان گنج و دينار و كاخ بلنـــــد نخواهــــد بدن مرترا ســـودمند فــريــدون فــرّخ، فرشته نبـــــــود بــه مشك و به عنبر، سرشته نبود
به داد و دهش يــافت آن نيگـــــوئي تو داد و دهش كن، فريدون توئي
********اشعار فردوسی********
سپاه شب تیره
شبی چون شَبَه روی شسته به قیر نه بهرام پیدا ، نه کیوان ، نه تیر
****اشعار فردوسی*****
دگرگونه آرایشی کرد ماه بسیچ گذر کرد بر پیشگاه شده تیره اندر سرای درنگ میان کرده باریک و دل کرده تنگ ز تاجش سه بهره شده لاژورد سپرده هوا را به زنگار و گَرد
****اشعار فردوسی*****
سپاه شب تیره بر دشت و راغ یکی فرش گسترده از پّر زاغ نموده ز هر سو به چشم اهرمن چو مار سیه ، باز کرده دهن
****اشعار فردوسی*****
چو پولاد زنگار خورده سپهر تو گفتی به قیر اندر اندود چهر فرو ماند گردون گردان به جای شده سست خورشید را دست و پای
****اشعار فردوسی*****
سپهر اندر آن چادر قیرگون تو گفتی شدستی به خواب اندرون نَبُد هیچ پیدا نشیب از فراز دلم تنگ شد زان شب دیریاز
[ دوشنبه 11 فروردین 1393 ] [ 11:15 ] [ iranpoem ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||