|
poetry
| ||
|
نهال تازه رسی گفت با درختی خشک که از چه روی، ترا هیچ برگ و باری نیست چرا بدین صفت از آفتاب سوختهای مگر بطرف چمن، آب و آبیاری نیست شکوفههای من از روشنی چو خورشیدند ببرگ و شاخهٔ من، ذرهٔ غباری نیست چرا ندوخت قبای تو، درزی نوروز چرا بگوش تو، از ژاله گوشواری نیست شدی خمیده و بی برگ و بار و دم نزدی بزیر بار جفا، چون تو بردباری نیست مرا صنوبر و شمشاد و گل شدند ندیم ترا چه شد که رفیقی و دوستاری نیست جواب داد که یاران، رفیق نیم رهند بروز حادثه، غیر از شکیب، یاری نیست تو قدر خرمی نوبهار عمر بدان خزان گلشن ما را دگر بهاری نیست از ان بسوختن ما دلت نمیسوزد کازین سموم، هنوزت بجان شراری نیست شکستگی و درستی تفاوتی نکند من و ترا چون درین بوستان قراری نیست ز من بطرف چمن سالها شکوفه شکفت ز دهر، دیگرم امسال انتظاری نیست بسی به کارگه چرخ پیر بردم رنج گه شکستگی آگه شدم که کاری نیست تو نیز همچون من آخر شکسته خواهی شد حصاریان قضا را ره فراری نیست گهی گران بفروشندمان و گه ارزان به نرخ سود گر دهر، اعتباری نیست هر آن قماش کزین کارگه برون آید تام نقش فریب است، پود و تاری نیست هر آنچه میکند ایام میکند با ما بدست هیچکس ایدوست اختیاری نیست بروزگار جوانی، خوش است کوشیدن چرا که خوشتر ازین، وقت و روزگاری نیست کدام غنچه که خونش بدل نمیجوشد کدام گل که گرفتار طعن خاری نیست کدام شاخته که دست حوادثش نشکست کدام باغ که یکروز شورهزاری نیست کدام قصر دل افروز و پایهٔ محکم که پیش باد قضا خاک رهگذاری نیست اگر سفینهٔ ما، ساحل نجات ندید عجب مدار، که این بحر را کناری نیست پروین اعتصامی ------------------------------------------- بلبل آهسته به گل گفت شبی که مرا از تو تمنائی هست من به پیوند تو یک رای شدم گر ترا نیز چنین رائی هست گفت فردا به گلستان باز آی تا ببینی چه تماشائی هست گر که منظور تو زیبائی ماست هر طرف چهرهٔ زیبائی هست پا بهرجا که نهی برگ گلی است همه جا شاهد رعنائی هست باغبانان همگی بیدارند چمن و جوی مصفائی هست قدح از لاله بگیرد نرگس همه جا ساغر و صهبائی هست نه ز مرغان چمن گمشدهایست نه ز زاغ و زغن آوائی هست نه ز گلچین حوادث خبری است نه به گلشن اثر پائی هست هیچکس را سر بدخوئی نیست همه را میل مدارائی هست گفت رازی که نهان است ببین اگرت دیده ی بینائی هست هم از امروز سخن باید گفت که خبر داشت که فردائی هست پروین اعتصامی ----------------------------------------------- به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر بنفشه مژده ی نوروز میدهد ما را بجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است جواب داد که من نیز صاحب هنرم علامت خطر است این قبای خون آلود بریخت خون من و نوبت تو نیز رسد خوش است اگر گل امروز خوش بود فردا از آن، زمانه بما ایستادگی آموخت یکی نظر به گل افکند و دیگری بگیاه نه هر نسیم که اینجاست بر تو میگذرد میان لاله و نرگس چه فرق، هر دو خوشند تو غرق سیم و زر و من ز خون دل رنگین ز آب چشمه و باران نمیشود خاموش هنر نمای نبودم بدین هنرمندی گل از بساط چمن تنگدل نخواهد رفت تو روی سخت قضا و قدر ندیدستی از آن، دراز نکردم سخن درین معنی خوش آنکه نام نکوئی بیادگار گذاشت کسیکه در طلب نام نیک رنج کشید ------------------------------------- عدسی وقت پختن، از ماشی روی پیچید و گفت این چه کسی است ماش خندید و گفت غره مشو زانکه چون من فزون و چون تو بسی است هر چه را میپزند، خواهد پخت چه تفاوت که ماش یا عدسی است جز تو در دیگ، هر چه ریختهاند تو گمان میکنی که خار و خسی است ... پروین اعتصامی
[ دوشنبه 11 فروردین 1393 ] [ 11:27 ] [ iranpoem ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||