poetry
 
نويسندگان

سید علی صالحی

کاری به کارِ شما ندارم

تکلیف این شبِ اصلا از ستاره خسته

که روشن است.

من با خودم

به همین شکل ساده از چیزی که زندگی‌ست

سخن می‌گویم.

............................................

شما هم می‌شناسیدشان:

همین بعضی‌هایِ بی‌حوصله

بعضی‌های نابَلَد ...!

بی‌خود و بی‌جهت

خیال می‌کنند

درگاهِ این خانه تا اَبَد

رویِ همین لنگه‌ی در به در می‌چرخد.

آیا خاموشی باد

واقعا از ترسِ وزیدن است؟

-------------------------------------------

دردا ... در این دیار

شکایتِ کدام درنده

به درنده‌ی دیگری باید؟



ادامه مطلب
[ پنج‌شنبه 24 بهمن 1392 ] [ 14:40 ] [ iranpoem ]

ایرج میرزا

 

این جهان پیش رادمردِ حکیم

هست محنت ‌فزای غم آباد

زن و مرد و شه و گدا دارند

همه از دست این جهان فریاد

چشم عبرت گشا ببین که چسان

مسند جم بداد بر کف باد

پیرزالی است نوعروس‌ نمای

کرده در زیر خاک بس داماد

همه ناکام از زمانه روند

هیچ‌کس نیست از جهان دل‌شاد

جامهٔ مرگش آسمان دوزد

هرکه اندر زمین ز مادر زاد

---------------------------------------------------------------------------

داشت عباس قلی خان پسری

پسر  بی ادب و بی هنری

اسم  او بود علی مردان خان

کُلفت  خانه زِ دَستش به اَمان

پشت  کالسکه یِ مردم می جَست

دل  کالسکه نشین را می خَست

هر سَحرگه دم  در بر لب  جو

بود چون کرم  به گِل رفته فرو

بسکه بود آن پسره خیره و بد

همه از او بَدشان می آمد

هر چه می گفت لَله لَج می کرد

دَهَنَش را به لله کَج می کرد

هر کجا لانه ی  گنجشکی بود

بچه گنجشک درآوردی زود

هر چه می دادند می گفت کَمَست

مادرش مات که این چه شکمست

نه پدر راضی از او نه مادر

نه معلم نه لله نه نوکر

ای پسر جان  من این قصه بخوان

تو مشو مثل  علی مردان خان

-----------------------------------------------------------------

عید نوروز و اول سالست

روز عیش و نشاط اطفالست

همه آن روز رخت نو پوشند

چای و شربت به خوشدلی نوشند

پسر خوب روز عید اندر

روز اول به خدمت مادر

دست برگردنش کند چون طوق

سرو دستش  ببوسد از سر شوق

گوید این عید تو مبارک باد

صد چنین سال نو ببینی شاد

بعد آید به دست بوس پدر

بوسه بخشد پدر به روی پسر

پسر بد چو روز عید شود

از همه چیز نا امید شود

نه پدر دوست داردش نه عمو

نه کسی عیدی آورد بر او

عیدی آن روز حق آن پسرست

که نجیب و شریف و با هنرست

-------------------------------------------------------


[ پنج‌شنبه 24 بهمن 1392 ] [ 14:33 ] [ iranpoem ]

گزیده داستان های کوتاه

"دیروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آیا همانطوری كه ناظم وعده داد من حالا به كلی معالجه شده‌ام و هفته‌ی دیگر آزاد خواهم شد؟ آیا ناخوش بوده‌ام؟ یك سال است، در تمام این مدت هرچه التماس می‌كردم كاغذ و قلم می‌خواستم به من نمی‌دادند. همیشه پیش خودم گمان می‌كردم هرساعتی كه قلم و كاغذ به دستم بیفتد چقدر چیزها كه خواهم نوشت ولی دیروز بدون اینكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برایم آوردند. چیزی كه آن قدر آرزو می كردم، چیزی كه آن قدر انتظارش را داشتم...! اما چه فایده _ از دیروز تا حالا هرچه فكر می كنم چیزی ندارم كه بنویسم. مثل اینست كه كسی دست مرا می‌گیرد یا بازویم بیحس می‌شود. حالا كه دقت می‌كنم مابین خطهای درهم و برهمی كه روی كاغذ كشیده‌ام تنها چیزی كه خوانده می‌شود اینست: "سه قطره خون."

----

" آسمان لاجوردی، باغچه‌ی سبز و گل‌های روی تپه باز شده، نسیم آرامی بوی گلها را تا اینجا می‌آورد. ولی چه فایده؟ من دیگر از چیزی نمی‌توانم كیف بكنم، همه این‌ها برای شاعرها و بچه‌ها و كسانی‌كه تا آخر عمرشان بچه می‌مانند خوبست _ یك سال است كه اینجا هستم، شب‌ها تا صبح از صدای گربه بیدارم، این ناله های ترسناك، این حنجره‌ی خراشیده كه جانم را به لب رسانیده، صبح هم هنوز چشممان باز نشده كه انژكسیون بی كردار...! چه روزهای دراز و ساعت‌های ترسناكی كه اینجا گذرانیده‌ام، با پیراهن و شلوار زرد روزهای تابستان در زیرزمین دور هم جمع می‌شویم و در زمستان كنار باغچه جلو آفتاب می نشینیم، یك سال است كه میان این مردمان عجیب و غریب زندگی می‌كنم. هیچ وجه اشتراكی بین ما نیست، من از زمین تا آسمان با آنها فرق دارم - ولی ناله‌ها، سكوت‌ها، فحش‌ها، گریه‌ها و خنده‌های این آدم‌ها همیشه خواب مرا پراز كابوس خواهد كرد.

----

" هنوز یكساعت دیگر مانده تا شاممان را بخوریم، از همان خوراكهای چاپی: آش ماست، شیر برنج، چلو، نان و پنیر، آنهم بقدر بخور ونمیر، - حسن همه‌ی آرزویش اینست یك دیگ اشكنه را با چهار تا نان سنگك بخورد، وقت مرخصی او كه برسد عوض كاغذ و قلم باید برایش دیگ اشكنه بیاورند. او هم یكی از آدم‌های خوشبخت اینجاست، با آن قد كوتاه، خنده‌ی احمقانه، گردن كلفت، سر طاس و دستهای كمخته بسته برای ناوه كشی آفریده شده، همة ذرات تنش گواهی می‌دهند و آن نگاه احمقانه او هم جار میزند كه برای ناوه كشی آفریده شده. اگر محمدعلی آنجا سر ناهار و شام نمی‌ایستاد حسن همه‌ی ماها را به خدا رسانیده بود، ولی خود محمد علی هم مثل مردمان این دنیاست، چون اینجا را هرچه می‌خواهند بگویند ولی یك دنیای دیگرست ورای دنیای مردمان معمولی. یك دكتر داریم كه قدرتی خدا چیزی سرش نمی شود، من اگر به جای او بودم یك شب توی شام همه زهر می‌ریختم می‌دادم بخورند، آنوقت صبح توی باغ می‌ایستادم دستم را به كمر میزدم، مرده‌ها را كه می‌بردند تماشا می‌كردم _ اول كه مرا اینجا آوردند همین وسواس را داشتم كه مبادا به من زهر بخورانند، دست به شام و ناهار نمی‌زدم تا اینكه محمد علی از آن می‌چشید آنوقت می‌خوردم، شب‌ها هراسان از خواب می‌پریدم، به خیالم كه آمده‌اند مرا بكشند. همه‌ی این‌ها چقدر دور و محو شده ! همیشه همان آدم‌ها، همان خوراك‌ها ، همان اطاق آبی كه تا كمركش آن كبود است.

" دو ماه پیش بود یك دیوانه را در آن زندان پائین حیاط انداخته بودند، با تیله شكسته شكم خودش را پاره كرد، روده‌هایش را بیرون كشیده بود با آن‌ها بازی می كرد. می‌گفتند او قصاب بوده، به شكم پاره كردن عادت داشته. اما آن یكی دیگر كه با ناخن چشم خودش را تركانیده بود، دست‌هایش را از پشت بسته بودند. فریاد می‌كشید و خون به چشمش خشك شده بود. من می‌دانم همه‌ی این‌ها زیر سر ناظم است:

" مردمان این‌جا همه هم این‌طور نیستند. خیلی از آنها اگر معالجه بشوند و مرخص بشوند، بدبخت خواهند شد. مثلا" این صغرا سلطان كه در زنانه است، دو سه بار می‌خواست بگریزد، او را گرفتند. پیرزن است اما صورتش را گچ دیوار می‌مالد و گل شمعدانی هم سرخابش است. خودش را دختر چهارده ساله می‌داند، اگر معالجه بشود و در آینه نگاه بكند سكته خواهد كرد، بدتر از همه تقی خودمان است كه می‌خواست دنیا را زیر و رو بكند و با آنكه عقیده اش اینست كه زن باعث بدبختی مردم شده و برای اصلاح دنیا هر چه زن است باید كشت، عاشق همین صغرا سلطان شده بود.

" همه‌ی این‌ها زیر سر ناظم خودمان است. او دست تمام دیوانه‌ها را از پشت بسته، همیشه با آن دماغ بزرگ و چشم‌های كوچك به شكل وافوری‌ها ته باغ زیر درخت كاج قدم می‌زند. گاهی خم می شود پائین درخت را نگاه
می‌كند، هر كه او را ببیند می‌گوید چه آدم بی‌آزار بیچاره‌ای كه گیر یكدسته دیوانه افتاده. اما من او را می‌شناسم. من میدانم آنجا زیر درخت سه قطره خون روی زمین چكیده. یك قفس جلو پنجره‌اش آویزان است، قفس خالی است، چون گربه قناریش را گرفت، ولی او قفس را گذاشته تا گربه‌ها به هوای قفس بیایند و آنها را بكشد.

" دیروز بود دنبال یك گربه‌ی گل باقالی كرد: همینكه حیوان از درخت كاج جلو پنجره‌اش بالا رفت، به قراول دم در گفت حیوان را با تیر بزند. این سه قطره خون مال گربه است، ولی از خودش كه بپرسند می‌گوید مال مرغ حق است.

" از همه‌ی اینها غریب‌تر رفیق و همسایه‌ام عباس است، دو هفته نیست كه او را آورده‌اند، با من خیلی گرم گرفته، خودش را پیغمبر و شاعر می‌داند. می‌گوید كه هر كاری، به خصوص پیغمبری، بسته به بخت و طالع است.
هر كسی پیشانیش بلند باشد، اگر چیزی هم بارش نباشد، كارش می گیرد و اگر علامه‌ی دهر باشد و پیشانی نداشته باشد به روز او می‌افتد. عباس خودش را تارزن ماهر هم میداند. روی یك تخته سیم كشیده به خیال خودش تار درست كرده و یك شعر هم گفته كه روزی هشت بار برایم می‌خواند. گویا برای همین شعر او را به اینجا آورده‌اند، شعر یا تصنیف غریبی گفته :

" دریغا كه بار دگر شام شد،
" سراپای گیتی سیه فام شد،
" همه خلق را گاه آرام شد،
" مگر من، كه رنج و غمم شد فزون.

" جهان را نباشد خوشی در مزاج،
" بجز مرگ نبود غمم را علاج،
" ولیكن در آن گوشه در پای كاج،
" چكیده‌ست بر خاك سه قطره خون "

دیروز بود در باغ قدم می‌زدیم. عباس همین شعر را می‌خواند، یك زن و یك مرد و یك دختر جوان به دیدن او آمدند. تا حالا پنج مرتبه است كه می‌آیند. من آن‌ها را دیده بودم و می‌شناختم، دختر جوان یكدسته گل آورده بود. آن دختر به من میخندید، پیدا بود كه مرا دوست دارد، اصلا به هوای من آمده بود، صورت آبله‌روی عباس كه قشنگ نیست، اما آن زن كه با دكتر حرف می‌زد من دیدم عباس دختر جوان را كنار كشید و ماچ كرد.

----

"تا كنون نه كسی به دیدن من آمده و نه برایم گل آورده‌اند، یك سال است. آخرین بار سیاوش بود كه به دیدنم آمد، سیاوش بهترین رفیق من بود. ما با هم همسایه بودیم، هر روز با هم به دارالفنون می‌رفتیم و با هم بر می‌گشتیم و درس‌هایمان را با هم مذاكره می‌كردیم و در موقع تفریح من به سیاوش تار مشق می‌دادم. رخساره دختر عموی سیاوش هم كه نامزد من بود اغلب در مجلس ما می آمد. سیاوش خیال داشت خواهر رخساره را بگیرد. اتفاقا" یك ماه پیش از عقدكنانش زد و سیاوش ناخوش شد. من دو سه بار به احوال‌پرسیش رفتم ولی گفتند كه حكیم قدغن كرده كه با او حرف بزنند. هر چه اصرار كردم همین جواب را دادند. من هم پاپی نشدم.

"خوب یادم است، نزدیك امتحان بود، یك روز غروب كه به خانه برگشتم، كتاب‌هایم را با چند تا جزوه‌ی مدرسه روی میز ریختم همین كه آمدم لباسم را عوض بكنم صدای خالی شدن تیر آمد. صدای آن بقدری نزدیك بود كه مرا متوحش كرد، چون خانه‌ی ما پشت خندق بود و شنیده بودم كه در نزدیكی ما دزد زده است. ششلول را از توی كشو میز برداشتم و آمدم در حیاط ، گوش بزنگ ایستادم، بعد از پلكان روی بام رفتم ولی چیزی به نظرم نرسید. وقتی كه برمی‌گشتم از آن بالا در خانه‌ی سیاوش نگاه كردم، دیدم سیاوش با پیراهن و زیر شلواری میان حیاط ایستاده. من با تعجب گفتم :

"سیاوش تو هستی؟"

او مرا شناخت و گفت:

"بیا تو كسی خانه مان نیست."

"صدای تیر را شنیدی؟"

" انگشت به لبش گذاشت و با سرش اشاره كرد كه بیا، و من با شتاب پائین رفتم و در خانه‌شان را زدم. خودش آمد در را روی من باز كرد. همین طور كه سرش پائین بود و به زمین خیره نگاه میكرد پرسید:

"تو چرا به دیدن من نیامدی؟"

"من دو سه بار به احوال پرسیت آمدم ولی گفتند كه دكتر اجازه نمی‌دهد."

"گمان می‌كنند كه من ناخوشم، ولی اشتباه میكنند."

دوباره پرسیدم:

"این صدای تیر را شنیدی؟"

" بدون اینكه جواب بدهد، دست مرا گرفت و برد پای درخت كاج و چیزی را نشان داد. من از نزدیك نگاه كردم، سه چكه خون تازه روی زمین چكیده بود.

" بعد مرا برد در اطاق خودش، همه‌ی درها را بست، روی صندلی نشستم، چراغ را روشن كرد و آمد روی صندلی مقابل من كنار میز نشست. اطاق او ساده، آبی رنگ و كمركش دیوار كبود بود. كنار اطاق یك تار گذاشته بود. چند جلد كتاب و جزوه‌ی مدرسه هم روی میز ریخته بود. بعد سیاوش دست كرد از كشو میز یك ششلول درآورد بمن نشان داد. از آن ششلول های قدیمی دسته صدفی بود، آن را در جیب شلوارش گذاشت و گفت:

" من یك گربه‌ی ماده داشتم، اسمش نازی بود. شاید آن را دیده بودی، از این گربه‌های معمولی گل باقالی بود. با دو تا چشم درشت مثل چشم‌های سرمه كشیده. روی پشتش نقش و نگارهای مرتب بود مثل اینكه روی كاغذ آب خشك كن فولادی جوهر ریخته باشند و بعد آن را از میان تا كرده باشند. روزها كه از مدرسه برمی‌گشتم نازی جلو می‌دوید، میو میو می‌كرد، خودش را به من می‌مالید، وقتی كه می‌نشستم از سر و كولم بالا می رفت، پوزه‌اش را به صورتم می‌زد، با زبان زبرش پیشانیم را می‌لیسید و اصرار داشت كه او را ببوسم. گویا گربه‌ی ماده مكارتر و مهربان‌تر و حساس‌تر از گربه‌ی نر است. نازی از من گذشته با آشپز میانه اش از همه بهتر بود، چون خوراك‌ها از پیش او در می‌آمد، ولی از گیس سفیدخانه، كه كیابیا بود و نماز می‌خواند و از موی گربه پرهیز می‌كرد، دوری می‌جست. لابد نازی پیش خودش خیال می‌كرد كه آدم‌ها زرنگ‌تر از گربه‌ها هستند و همه‌ی خوراكی‌های خوشمزه و جاهای گرم و نرم را برای خودشان احتكار كرده‌اند و گربه‌ها باید آنقدر چاپلوسی بكنند و تملق بگویند تا بتوانند با آنها شركت بكنند.

" تنها وقتی احساسات طبیعی نازی بیدار می‌شد و بجوش می آمد كه سر خروس خونالودی به چنگش می‌افتاد و او را به یك جانور درنده تبدیل می‌كرد. چشم‌های او درشت‌تر می‌شد و برق می‌زد، چنگال‌هایش از توی غلاف در می‌آمد و هر كس را كه به او نزدیك میشد با خرخرهای طولانی تهدید می كرد. بعد، مثل چیزی كه خودش را فریب بدهد، بازی در می‌آورد. چون با همه‌ی قوه‌ی تصور خودش كله‌ی خروس را جانور زنده گمان می كرد، دست زیر آن می‌زد، براق می‌شد، خودش را پنهان می‌كرد، در كمین می‌نشست، دوباره حمله می كرد و تمام زبردستی و چالاكی نژاد خودش را با جست و خیز و جنگ و گریزهای پی در پی آشكار می‌نمود. بعد از آنكه از نمایش خسته می‌شد، كله‌ی خونالود را با اشتهای هر چه تمامتر می‌خورد و تا چند دقیقه بعد دنبال باقی آن می‌گشت و تا یكی دو ساعت تمدن مصنوعی خود را فراموش می كرد، نه نزدیك كسی می آمد، نه ناز می‌كرد و نه تملق می‌گفت.

" در همان حالی كه نازی اظهار دوستی می‌كرد، وحشی و تودار بود و اسرار زندگی خودش را فاش نمی‌كرد، خانه‌ی ما را مال خودش می‌دانست، و اگر گربه‌ی غریبه گذارش به آنجا می‌افتاد، بخصوص اگر ماده بود مدتها صدای فیف، تغیر و ناله‌های دنباله‌دار شنیده می‌شد.

" صدایی كه نازی برای خبر كردن ناهار می‌داد با صدای موقع لوس شدنش فرق داشت . نعره‌ای كه از گرسنگی می‌كشید با فریادهایی كه در كشمكش‌ها می‌زد و مرنو مرنوی كه موقع مستیش راه می‌انداخت همه با هم توفیر داشت. و آهنگ آنها تغییر می‌كرد: اولی فریاد جگرخراش، دومی فریاد از روی بغض و كینه، سومی یك ناله‌ی دردناك بود كه از روی احتیاج طبیعت می‌كشید، تا بسوی جفت خودش برود. ولی نگاه‌های نازی از همه چیز پرمعنی‌تر بود و گاهی احساسات آدمی را نشان می‌داد، بطوری كه انسان بی اختیار از خودش می‌پرسید: در پس این كله‌ی پشم‌آلود، پشت این چشم‌های سبز مرموز چه فكرهایی و چه احساساتی موج می‌زند!

" پارسال بهار بود كه آن پیش‌آمد هولناك رخ داد. می‌دانی در این موسم همه‌ی جانوران مست می‌شوند و به تك و دو می‌افتند، مثل اینست كه باد بهاری یك شور دیوانگی در همه‌ی جنبندگان میدمد. نازی ما هم برای اولین بار شور عشق به كله‌اش زد و با لرزه ای كه همه‌ی تن او را به تكان می‌انداخت، ناله‌های غم‌انگیز می‌كشید. گربه‌های نر ناله‌هایش را شنیدند و از اطراف او را استقبال كردند. پس از جنگ‌ها و كشمكش‌ها نازی یكی از آن‌ها را كه از همه پرزورتر و صدایش رساتر بود به همسری خودش انتخاب كرد. در عشق ورزی جانوران بوی مخصوص آن‌ها خیلی اهمیت دارد برای همین است كه گربه‌های لوس خانگی و پاكیزه در نزد ماده‌ی خودشان جلوه‌ای ندارند. برعكس گربه‌های روی تیغه‌ی دیوارها، گربه های دزد لاغر ولگرد و گرسنه كه پوست آنها بوی اصلی نژادشان را می‌دهد طرف توجه ماده‌ی خودشان هستند. روزها و به خصوص تمام شب را نازی و جفتش عشق خودشان را به آواز بلند می‌خواندند. تن نرم و نازك نازی كش و واكش می‌آمد، در صورتیكه تن دیگری مانند كمان خمیده می‌شد و ناله های شادی می‌كردند. تا سفیده‌ی صبح این كار مداومت داشت. آن وقت نازی با موهای ژولیده ، خسته و كوفته اما خوشبخت وارد اطاق می‌شد.

" شب‌ها از دست عشقبازی نازی خوابم نمیبرد، آخرش از جا در رفتم، یك روز جلو همین پنجره كار می‌كردم. عاشق و معشوق را دیدم كه در باغچه می‌خرامیدند. من با همین ششلول كه دیدی، در سه قدمی نشان رفتم. ششلول خالی شد و گلوله به جفت نازی گرفت. گویا كمرش شكست، یك جست بلند برداشت و بدون اینكه صدا بدهد یا ناله بكشد از دالان گریخت و جلو چینه‌ی دیوار باغ افتاد و مرد.

" تمام خط سیر او لكه‌های خون چكیده بود. نازی مدتی دنبال او گشت تا رد پایش را پیدا كرد، خونش را بوییده و راست سر كشته‌ی او رفت. دو شب و دو روز پای مرده‌ی او كشیك داد. گاهی با دستش او را لمس می‌كرد، مثل اینكه به او می‌گفت: "بیدار شو، اول بهار است. چرا هنگام عشقبازی خوابیدی، چرا تكان نمی‌خوری؟ پاشو ، پاشو!" چون نازی مردن سرش نمی‌شد و نمی‌دانست كه عاشقش مرده است.

" فردای آن روز نازی با نعش جفتش گم شد. هرجا را گشتم، از هر كس سراغ او را گرفتم بیهوده بود. آیا نازی از من قهر كرد، آیا مرد، آیا پی عشقبازی خودش رفت، پس مرده‌ی آن دیگری چه شد؟

" یكشب صدای مرنو مرنو همان گربه‌ی نر را شنیدم، تا صبح ونگ زد، شب بعد هم به همچنین، ولی صبح صدایش می‌برید. شب سوم باز ششلول را برداشتم و سر هوائی به همین درخت كاج جلو پنجره ام خالی كردم. چون برق چشم‌هایش در تاریكی پیدا بود ناله‌ی طویلی كشید و صدایش برید. صبح پایین درخت سه قطره خون چكیده بود. از آن شب تا حالا هر شب می‌آید و با همان صدا ناله می‌كشد. آن‌های دیگر خوابشان سنگین است نمی‌شنوند. هر چه به آنها می‌گویم به من میخندند ولی من می‌دانم، مطمئنم كه این صدای همان گربه است كه كشته‌ام. از آن شب تاكنون خواب به چشمم نیامده، هرجا می‌روم، هر اطاقی می‌خوابم، تمام شب این گربه‌ی بی‌انصاف با حنجره‌ی ترسناكش ناله می‌كشد و جفت خودش را صدا می‌زند.

امروز كه خانه خلوت بود آمدم همانجاییكه گربه هر شب می‌نشیند و فریاد می‌زند نشانه رفتم، چون از برق چشم‌هایش در تاریكی می‌دانستم كه كجا می‌نشیند. تیر كه خالی شد صدای ناله‌ی گربه را شنیدم و سه قطره خون از آن بالا چكید. تو كه به چشم خودت دیدی، تو كه شاهد من هستی؟

" در این وقت در اطاق باز شد رخساره و مادرش وارد شدند.

رخساره یكدسته گل در دست داشت. من بلند شدم سلام كردم ولی سیاوش با لبخند گفت:

"البته آقای میرزا احمد خان را شما بهتر از من می‌شناسید، لازم به معرفی نیست، ایشان شهادت می‌دهند كه سه قطره خون را به چشم خودشان در پای درخت كاج دیده‌اند.

"بله من دیده ام."

" ولی سیاوش جلو آمد قه‌قه خندید، دست كرد از جیبم ششلول مرا در آورد روی میز گذاشت و گفت:

" می‌دانید میرزا احمد خان نه فقط خوب تار می‌زند و خوب شعر می‌گوید، بلكه شكارچی قابلی هم هست، خیلی خوب نشان میزند.

" بعد به من اشاره كرد، من هم بلند شدم و گفتم:

"بله امروز عصر آمدم كه جزوه‌ی مدرسه از سیاوش بگیرم، برای تفریح مدتی به درخت كاج نشانه زدیم، ولی آن سه قطره خون مال گربه نیست مال مرغ حق است. می‌دانید كه مرغ حق سه گندم از مال صغیر خورده و هر شب آنقدر ناله می‌كشد تا سه قطره خون از گلویش بچكد، و یا اینكه گربه ای قناری همسایه را گرفته بوده و او را با تیر زده‌اند و از اینجا گذشته است، حالا صبر كنید تصنیف تازه ای كه درآورده‌ام بخوانم ، تار را برداشتم و آواز را با ساز جور كرده این اشعار را خواندم:

" دریغا كه بار دگر شام شد،
" سراپای گیتی سیه فام شد،
" همه خلق را گاه آرام شد،
" مگر من، كه رنج و غمم شد فزون.

" جهان را نباشد خوشی در مزاج،
" بجز مرگ نبود غمم را علاج،
" ولیكن در آن گوشه در پای كاج،
" چكیده‌ست بر خاك سه قطره خون "

" به اینجا كه رسید مادر رخساره با تغیر از اطاق بیرون رفت، رخساره ابروهایش را بالا كشید و گفت: "این دیوانه است." بعد دست سیاوش را گرفت و هر دو قه‌قه خندیدند و از در بیرون رفتند و در را برویم بستند.

" در حیاط كه رسیدند زیر فانوس من از پشت شیشه‌ی پنجره آن‌ها را دیدم كه یكدیگر را در آغوش كشیدند و بوسیدند."

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان داش آکل در ادامه ی مطلب ...

 

 



ادامه مطلب
[ شنبه 05 بهمن 1392 ] [ 13:52 ] [ iranpoem ]

گفت دانايي که: گرگي خيره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!...
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته مي شود انسان پاک
وآن که با گرگش مدارا مي کند
خلق و خوي گرگ پيدا مي کند 
در جواني جان گرگت را بگير!
واي اگر اين گرگ گردد با تو پير
روز پيري، گر که باشي هم چو شير
ناتواني در مصاف گرگ پير
مردمان گر يکدگر را مي درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند...
وآن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنايان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غريب
با که بايد گفت اين حال عجيب؟  فریدون مشیری

 

جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازیانه او خم نمیکنم!
افسوس به دوروزه هستی نمیخورم
زاری بر این سراچه ماتم نمیکنم...
ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا! 
زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز
شادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز !
ای سرنوشت،هستی من در نبرد توست
بر من ببخش زندگی جاودانه را!
منشین که دست مرگ زبندم رها کند فریدون مشیری

 

در پشت چارچرخه فرسوده ای / كسی
خطی نوشته بود:
"من گشته ام نبود !
تو دیگر نگرد
نیست!"...

گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:
ما را تمام لذت هستی به جستجوست.
پویندگی تمامی معنای زندگی ست.
هرگز
"نگرد! نیست"
سزاوار مرد نیست... فریدون مشیری

 

از همان روزی که دست حضرت قابیل 
گشت آلوده به خون حضرت هابیل 
از همان روزی که فرزندان آدم 
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید 
آدمیت مرد 
گرچه آدم زنده بود 
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند 
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند 
آدمیت مرده بود 
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب 
گشت و گشت 
قرنها از مرگ آدم هم گذشت 
ای دریغ 
آدمیت برنگشت 
قرن ما 
روزگار مرگ انسانیت است... فریدون مشیری

 

من نمیگویم درین عالم 
گرم پو، تابنده، هستی بخش 
چون خورشید باش 
تا توانی
پاک، روشن
مثل باران 
مثل مروارید باش فریدون مشیری

 

ای بینوا که فقر تو تنها گناه تست 
در گوشه ای بمیر که این راه راه تست 
این گونه گداخته جز داغ ننگ نیست 
وین رخت پاره دشمن حال تباه تست 
در کوچه های یخ زده بیمار و دربدر 
جان میدهی و مرگ تو تنها پناه تست 
باور مکن که در دلشان میکند اثر 
این قصه های تلخ که در اشک و آه تست 
اینجا لباس فاخر که چشم همه عذرخواه تست 
در حیرتم که از چه نگیرد درین بنا 
این شعله های خشم که در هر نگاه تست فریدون مشیری

 

من سکوت خویش را گم کرده ام 
لاجرم در این هیاهو گم شدم 
من که خود افسانه می پرداختم 
عاقبت افسانه مردم شدم 
ای سکوت ای مادر فریاد ها 
ساز جانم از تو پر آوازه بود 
تا در آغوش تو ، راهی داشتم 
چون شراب کهنه شعرم تازه بود 
در پناهت برگ و بار من شکفت 
تو مرا بردی به شهر یاد ها 
من ندیدم خوشتر از جادوی تو 
ای سکوت ای مادر فریاد ها 
گم شدم در این هیاهو گم شدم 
تو کجایی تا بگیری داد من 
گر سکوت خویش را می داشتم 
زندگی پر بود از فریاد من فریدون مشیری

 

چنان فشرده شب تیره پا که پنداری 
هزار سال بدین حال باز می ماند 
به هیچ گوشه ای از چارسوی این مرداب 
خروس ایه آرامشی نمی خواند 
چه انتظار سیاهی 
سپیده می داند ؟ فریدون مشیری

 

دور یا نزدیک راهش می توانی خواند 
هرچه را آغاز و پایانی است 
حتی هرچه را آغاز و پایان نیست 
زندگی راهی است 
از به دنیا آمدن تامرگ 
شاید مرگ هم راهی است 
راهها را کوه ها و دره هایی هست 
اما هیچ نزهتگاه دشتی نیست 
هیچ رهرو را مجال سیر و گشتی نیست 
هیچ راه بازگشتی نیست 
بی کران تا بی کران امواج خاموش زمان جاری است 
زیر پای رهروان خوناب جان جاری است 
آه 
ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی
هیچ ایا یک قدم دیگر توانی راند؟
هیچ ایا یک نفس دیگر توانی ماند ؟
نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست 
باز باید رفت تا در تن توانی هست 
باز باید رفت 
راه باریک و افق تاریک 
دور یا نزدیک  فریدون مشیری

 

بهترین لحظه های روز و شبم 
لحظه های شکفتن سحر است 
که سیاهی شکسته پا به گریز 
روشنایی گشوده بال و پر است  فریدون مشیری

 

باز کن پنجره ها را که نسیم 
روز میلاد اقاقی ها را 
جشن میگیرد...  
هیچ یادت هست 
که زمین را عطشی وحشی سوخت 
برگ ها پژمردند 
تشنگی با جگر خاک چه کرد 
هیچ یادت هست 
توی تاریکی شب های بلند 
سیلی سرما با تاک چه کرد 
با سرو سینه گلهای سپید 
نیمه شب باد غضبناک چه کرد 
هیچ یادت هست 
حالیا معجزه باران را باور کن 
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین... فریدون مشیری

 

قفسی باید ساخت 
هرچه در دنیا گنجشک و قناری هست 
با پرستوها 
و کبوترها 
همه را باید یکجا به قفس انداخت
روزگاری است که پرواز کبوترها 
در فضا ممنوع است 
که چرا 
به حریم جت ها خصمانه تجاوز شده است 
روزگاری است که خوبی خفته است 
و بدی بیدار است ... فریدون مشیری

 

گفته می شد هر که با ما نیست با مادشمن است 
گفتم آری این سخن فرموده اهریمن است 
اهل معنا اهل دل با دشمنان هم دوستند 
ای شما با خلق دشمن ؟ قلبهاتان از آهن است؟ فریدون مشیری

 

بر خاک چه نرم می خرامی ای مرد 
آن گونه که بر کفش تو ننشیند گرد 
فردا که جهان کنیم بدرود به درد 
آه آن همه خاک را چه می خواهد کرد فریدون مشیری

 

تاج از فرق فلک برداشتن ،
جاودان آن تاج بر سرداشتن :
در بهشت آرزو ره یافتن، 
هر نفس شهدی به ساغر داشتن،
روز در انواع نعمت ها و ناز،
شب بتی چون ماه در بر داشتن ،
صبح از بام جهان چون آفتاب ،
روی گیتی را منور داشتن ،
شامگه چون ماه رویا آفرین،
ناز بر افلاک اختر داشتن،
چون صبا در مزرع سبز فلک،
بال در بال کبوتر داشتن،
حشمت و جاه سلیمانی یافتن،
شوکت و فر سکندر داشتن ،
تا ابد در اوج قدرت زیستن،
ملک هستی را مسخر داشتن،
برتو ارزانی که ما را خوش تر است :
لذت یک لحظه "مادر" داشتن! فریدون مشیری

 

آیینه چون شکست 
قابی سیاه و خالی 
از او به جای ماند 
با یاد دل که آینه ای بود 
در خود گریستم 
بی آینه چگونه درین قاب زیستم  فریدون مشیری

 

چرا از مرگ می ترسید 
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید 
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید 
مپندارید بوم نا امیدی باز 
به بام خاطر من می کند پرواز 
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است 
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است...
بهشت جاودان آن جاست 
جهان آنجا و جان آنجاست... 
نه فریادی نه آهنگی نه آوایی
نه دیروزی نه امروزی نه فردایی
جهان آرام و جان آرام 
زمان در خواب بی فرجام 
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند 
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید 
در این دوران که آزادگی نام و نشانی نیست 
در این دوران که هر جا هر که را زر در ترازو ،زور در بازوست 
جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید 
که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند 
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید 
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید 
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید 
چرا از مرگ می ترسید! فریدون مشیری


[ شنبه 05 بهمن 1392 ] [ 13:47 ] [ iranpoem ]

من از نوشتن‌ مي‌ترسم‌. با ترس‌ به‌ زيبايي‌ و هنر نزديك‌ مي‌شوم‌.  سهراب سپهری

 

.....من مسلمانم.
قبله ام يک گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم.
در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف.
سنگ از پشت نمازم پيداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتي مي خوانم 
که اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پي "تکبيره الاحرام" علف مي خوانم،
پي "قد قامت" موج.... سهراب سپهری

 

روشن است آتش درون شب

وز پس دودش

طرحی از ویرانه های دور.

گر به گوش آید صدایی خشک:

استخوان مرده می لغزد درون گور.

دیرگاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است.

بانگی از دور مرا می خواند،

لیک پاهایم در قیر شب است. سهراب سپهری

 

..نقش هایی که کشیدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هایی که فکندم در شب،

روز پیدا شد و با پنبه زدود... سهراب سپهری

 

 

 

...کسی نیست، بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت  میان دو دیدار قسمت کنیم. سهراب سپهری

 

به باغ همسفران 
صدا کن مرا 
صدای تو خوب است. 
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است 
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید... سهراب سپهری

 

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم. 
من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم. سهراب سپهری
 

و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد. 
و آن وقت حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد. 
حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد. 
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند. سهراب سپهری

 

 

 

خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات. 
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا. سهراب سپهری

 

 

  

ماه بالای سر آبادی است
اهل ابادی در خواب است
باغ همسایه چراغش روشن,
من چراغم خاموش.
یاد من باشد تنها هستم.
ماه بالای سر تنهایی است. سهراب سپهری

 

شب بود و چراغك بود.
شيطان ، تنها، تك بود.
باد آمده بود، باران زده بود: شب تر ، گل ها پرپر.
بويي نه براه.
ناگاه
آيينه رود، نقش غمي بنمود: شيطان لب آب.
خاك سايه در خواب.
زمزمه اي مي مرد.بادي مي رفت، رازي مي برد  سهراب سپهری

 

سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز زیوری نیست به اندام کلنگ
وکف دست زمین
گوهر ناپیدائی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند
پی گوهر باشید... سهراب سپهری

 

آب را گل نکنیم 
در فرودست انگار کفتری می خورد آب 
یا که در بشه ای دور سیره ای پر می شوید 
یا در آبادی کوزه ای پر می گردد 
آب را گل نکنیم 
شاید این آب روان می رود پای سپیداری تا فروشوید اندوه دلی 
دست درویشی شاید نان خشکیده فرو برده در آب 
رزن زیبایی آمده لب رود .... سهراب سپهری

 

مادرم صبحی می گفت :‌ موسم دلگیری است 
من به او گفتم : زندگانی سیبی است ‚ گاز باید زد با پوست ... سهراب سپهری

 

باز آمدم از چشمه خواب کوزه تر دردستم 
مرغانی می خوانند نیلوفر وا میشد کوزه تر بشکستم 
در بستم 
و در ایوان تماشای تو بنشستم... سهراب سپهری

 

آری ما غنچه یک خوابیم 
غنچه خواب ؟ ایا می شکفیم ؟
یک روزی بی جنبش برگ 
اینجا ؟
نی در دره مرگ 
تاریکی تنهایی 
نی خلوت زیبایی 
به تماشا چه کسی می اید چه کسی ما را می بوید 
...
و به بادی پرپر ...؟
...
و فرودی دیگر ؟ سهراب سپهری

 

صبحی سر زد مرغی پر زد یک شاخه شکست خاموشی هست 
خوابم برد خوابی دیدم تابش آبی در خواب لرزش برگی در آب 
این سو تاریکی مرگ آن سو زیبایی برگ اینها چه آنها چیست ؟ انبوه زمان چیست ؟
این می شکفد ترس تماشا دارد آن می گذرد وحشت دریا دارد .... سهراب سپهری

 

تهی بود نسیمی 
سیاهی بود و ستاره ای 
هستی بود و زمزمه ای 
لب بود و نیایشی
من بود و تویی
نماز و محرابی سهراب سپهری

 

شب سردی است و من افسرده 
راه دوری است و پایی خسته 
تیرگی هست و چراغی مرده 
می کنم تنها از جاده عبور

و ....

وای این شب چه قدر تاریک است 
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است 
دیگران را هم غم هست به دل 
غم من لیک غمی غمناک است  سهراب سپهری

 

 دود می خیزد ز خلوتگاه من 
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن 
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟... سهراب سپهری

                      

زندگی یعنی: یک سار پرید.
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها کم نیست مثلا این خورشید... سهراب سپهری

 

روزی خواهم آمد، وپیامی خواهم آورد
در رگها، نور خواهم ریخت
و صدا خواهم در داد:ای سبد هایتان پر خواب
سیب آوردم، سیب سرخ خورشید
خواهم آمد، گل سرخی به گدا خواهم داد ..... سهراب سپهری

 

به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم
پشت هیچشتان جای است
پشت هیچستان رگهای هوا، پر قاصدهایی است
که خبر می آرند، از گل واشدۀ دورترین بوتۀ خاک
روی شن ها هم
نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپۀ معراج شقایق رفتند
پشت هیچسان، چتر خواهش بازاست
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می آید
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی
سایۀ نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر می آیید
نرم وآهسته بیایید ، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من  سهراب سپهری

 

  چیز ها دیدم در روی زمین : کودکی دیدم، ماه را بو می کرد
قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پر پر میزد
نردبانی که از آن، عشق میرفت به بام ملکوت .... سهراب سپهری

 

 ...و خدايي که در اين نزديکي است:
لاي اين شب بوها، پاي آن کاج بلند.
روي آگاهي آب، روي قانون گياه .. سهراب سپهری

 

زندگي رسم خوشايندي است.
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ،
پرشي دارد اندازه عشق.
زندگي چيزي نيست ، که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.
.......
زندگي "مجذور" آينه است.
زندگي گل به "توان" ابديت،
زندگي "ضرب" زمين در ضربان دل ما،
زندگي "هندسه" ساده و يکسان نفسهاست.... سهراب سپهری


[ شنبه 05 بهمن 1392 ] [ 13:45 ] [ iranpoem ]

افسوس كه نامه جواني طي شد 
و آن تازه بهار زندگاني دي شد
وآن مرغطرب كه نام او بود شباب 
فرياد ندانم كي آمدوكي شد خیام

 

 

یک عمر به کودکی به استاد شدیم
یک عمر زاستادی خود شاد شدیم
افسوس ندانیم که ما را چه رسید
از خاک بر آمدیم و بر باد شدیم خیام

 

در کارگه کوزه گری بودم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
هر یک به زبان حال با من گفتند
کو کوزه گر و کوزه خرو کوزه فروش خیام

 

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو دانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من خیام

 

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری پا بستی
گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم
آیا تو چنان که می نمایی هستی خیام

 

 

آن به كه در اين زمانه كم گيري دوست 
با اهل زمانه صحبت از دور نكوست 
آنكس كه به جمگي ترا تكيه بر اوست 
چون چشم خرد باز كني دشمنت اوست خیام

 

در هر دشتي كه لاله زاري بوده است
آن لاله ز خون شهرياري بوده است
چو برگ بنفشه كز زمين مي رويد 
خاليست كه بر رخ نگاري بوده است خیام

 

چون آب به جويباروچون باد به دشت 
روزي دگر از نوبت عمرم بگذشت 
هرگز غم دوروز مرا ياد نگشت 
روزي كه نيامدست و روزي كه گذشت خیام

 

اي دل ز زمانه رسم احسان مطلب 
وز گردش دوران سرو سامان مطلب
درمان طلبي درد تو افزون گردد
با درد بسازو هيچ درمان مطلب خیام

 

تا کي غم آن خورم که دارم يا نه
وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه
پرکن قدح باده که معلومم نيست
کاين دم که فرو برم برآرم يا نه خیام

 

از منزل کفر تا به دین یک قدم است
وز عالم شک تا یقین یک نفس است
این یک نفس عزیز را خوش میدار
کز حاصل عمر ما همین یک نفس است خیام

 

نیکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است خیام 

 

ساقی ، گل و سبزه بس طربناک شده است
دریاب که هفته دگر خاک شده است
می نوش و گلی بچین که تا درنگری
گل خاک شده است سبزه خاشاک شده است خیام

 

افسوس که سرمایه زکف بیرون شد 
در پای اجل بسی جگرها خون شد
کس نامد از آن جهان که پرسم از وی
کاحوال مسافران  دنیا چون شد خیام

 

عمرت تا کی به خودپرستی گذرد
یا در پی نیستی و هستی گذرد
می خور که چنین عمر که غم در پی اوست
آن به که بخواب یا به مستی گذرد خیام

 

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام زما و نه نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود خیام

 

دیدم به سر عمارتی مردی فرد
کو گِل بلگد می زد و خوارش می کرد
وان گِل با زبان حال با او می گفت
ساکن ، که چو من بسی لگد خواهی کرد خیام

 

این قافله عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد خیام

 

یک قطره آب بود و با دریا شد
یک ذره خاک و با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد خیام

 

از جمله رفتگان این راه دراز
باز آمده ای کو که به ما گوید باز
هان بر سر این دو راهه از سوی نیاز
چیزی نگذاری که نمی آیی باز خیام

 

ای صاحب فتوا ز تو پرکارتریم
با این همه مستی زتو هُشیار تریم
تو خون کسان خوری و ما خون رزان
انصاف بده کدام خونخوار تریم؟ خیام

 

بر خیر و مخور غم جهان گذران
خوش باشو دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی
نوبت به تو خود نیامدی از دگران خیام

 

در کارگه کوزه گری کردم رای
بر پله چرخ دیدم استاد بپای
می کرد دلیر کوزه را دسته و سر
از کله پادشاه و از دست گدای خیام

 

هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری
یعنی که نمودند در آیینه صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری خیام

 


[ شنبه 05 بهمن 1392 ] [ 13:43 ] [ iranpoem ]

آجر ها

 

دروغ دیواری است

که هر صبح آجرهایش را می چینی

بنّای بی حواس من !

در را فراموش کرده ای

 

آب تا گردنم بالا آمده

آجرها تا گردنم بالا آمده

آب تا لب هایم بالا آمده

آب بالا آمده ...

من اما نمی میرم

من ماهی می شوم

 

زمستان 1382

----------------

به شانه ام زدی

که تنهایی ام را تکانده باشی

به چه دل خوش کرده ای ؟!

 

تکاندن برف

از شانه های آدم برفی ؟!

 

زمستان 1383


[ پنج‌شنبه 03 بهمن 1392 ] [ 15:31 ] [ iranpoem ]

سم‌الله الرحمن الرحیم
هست کلید در گنج حکیم  نظامی

 

 

 

ای همت هستی زتو پیدا شده
خاک ضعیف از تو توانا شده  
آنچه تغیر نپذیرد توئی
وانکه نمردست و نمیرد توئی  
ما همه فانی و بقا بس تراست
ملک تعالی و تقدس تراست  
هر که نه گویای تو خاموش به
هر چه نه یاد تو فراموش به 

ای به ازل بوده و نابوده ما
وی به ابد زنده و فرسوده ما  
پیش تو گر بی سر و پای آمدیم
هم به امید تو خدای آمدیم  
یارشو ای مونس غمخوارگان
چاره کن ای چاره بیچاره‌گان  
قافله شد واپسی ما ببین
ای کس ما بیکسی ما ببین  
بر که پناهیم توئی بی‌نظیر
در که گریزیم توئی دستگیر  
جز در تو قبله نخواهیم ساخت
گر ننوازی تو که خواهد نواخت   
درگذر از جرم که خواننده‌ایم
چاره ما کن که پناهنده‌ایم  نظامی

 

خدایا جهان پادشاهی تو راست
ز ما خدمت آید خدائی تو راست  
پناه بلندی و پستی توئی
همه نیستند آنچه هستی توئی  
همه آفریدست بالا و پست
توئی آفریننده‌ی هر چه هست  
توئی برترین دانش‌آموز پاک
ز دانش قلم رانده بر لوح خاک  
چو شد حجتت بر خدائی درست
خرد داد بر تو گدائی نخست...    
توئی کافریدی ز یک قطره آب
گهرهای روشن‌تر از آفتاب  
تو آوردی از لطف جوهر پدید
به جوهر فروشان تو دادی کلید    
نبارد هوا تا نگوئی ببار
زمین ناورد تا نگوئی ببار  
جهانی بدین خوبی آراستی
برون زان که یاریگری خواستی..  
ز گرمی و سردی و از خشک و تر
سرشتی به اندازه یکدیگر  
چنان برکشیدی و بستی نگار
که به زان نیارد خرد در شمار  
مهندس بسی جوید از رازشان
نداند که چون کردی آغازشان  
نیاید ز ما جز نظر کردنی
دگر خفتنی باز یا خوردنی  
زبان برگشودن به اقرار تو
نینگیختن علت کار تو  
حسابی کزین بگذرد گمرهیست
ز راز تو اندیشه بی‌آگهیست نظامی

 

خوشا روزگارا که دارد کسی
که بازار حرصش نباشد بسی  
به قدر بسندش یساری بود
کند کاری ار مرد کاری بود  
جهان می‌گذارد به خوشخوارگی
به اندازه دارد تک بارگی  
نه بذلی که طوفان برآرد ز مال
نه صرفی که سختی درآرد به حال  
همه سختی از بستگی لازمست 
چو در بشکنی خانه پر هیزم است  
چنان زی کزان زیستن سالیان
تو را سود و کس را نباشد زیان  نظامی

 

به هنگام سختی مشو ناامید
کز ابر سیه بارد آب سپید  
در چاره‌سازی به خود در مبند   
که بسیار تلخی بود سودمند  
نفس به کز امید یاری دهد   
که ایزد خود امیدواری دهد نظامی

 

به هر مدتی گردش روزگار
ز طرزی دگر خواهد آموزگار  
سرآهنگ پیشینه کج رو کند
نوائی دگر در جهان نو کند  
به بازی درآید چو بازیگری
ز پرده برون آورد پیکری  
بدان پیکر از راه افسونگری
کند مدتی خلق را دلبری  
چو پیری در آن پیکر آرد شکست
جوان پیکری دیگر آرد بدست  
بدینگونه بر نو خطان سخن
کند تازه پیرایه‌های کهن  
زمان تا زمان خامه‌ی نخل بند
سر نخل دیگر برآرد بلند  نظامی

 

دلا تا بزرگی نیاری به دست
به جای بزرگان نشاید نشست  
بزرگیت باید در این دسترس
به یاد بزرگان برآور نفس  
سخن تا نپرسند لب بسته دار
گهر نشکنی تیشه آهسته‌دار  
نپرسیده هر کو سخن یاد کرد
همه گفته خویش را باد کرد  
به بی دیده نتوان نمودن چراغ
که جز دیده را دل نخواهد به باغ  
سخن گفتن آنگه بود سودمند
کز آن گفتن آوازه گردد بلند... نظامی

 

فلک جز عشق محرابی ندارد
جهان بی‌خاک عشق آبی ندارد  
غلام عشق شو کاندیشه این است
همه صاحب دلان را پیشه این است  
اگر بی‌عشق بودی جان عالم   
که بودی زنده در دوران عالم  
کسی کز عشق خالی شد فسردست   
کرش صد جان بود بی‌عشق مردست  
نروید تخم کس بی‌دانه عشق   
کس ایمن نیست جز در خانه عشق  
ز سوز عشق بهتر در جهان چیست   
که بی او گل نخندید ابر نگریست  
شنیدم عاشقی را بود مستی   
و از آنجا خاست اول بت‌پرستی  
اگر عشق اوفتد در سینه سنگ   
به معشوقی زند در گوهری چنگ  
که مغناطیس اگر عاشق نبودی   
بدان شوق آهنی را چون ربودی  
و گر عشقی نبودی بر گذرگاه   
نبودی کهربا جوینده کاه  
بسی سنگ و بسی گوهر بجایند   
نه آهن را نه که را می‌ربایند  
هران جوهر که هستند از عدد بیش   
همه دارند میل مرکز خویش  نظامی

 

در عشق چه جای بیم تیغ است   
تیغ از سر عاشقان دریغ است  
عاشق ز نهیب جان نترسد   
جانان طلب از جهان نترسد... نظامی

 

بیا ساقی آن می نشان ده مرا
از آن داروی بیهشان ده مرا  
بدان داروی تلخ بیهش کنم
مگر خویشتن را فراموش کنم  نظامی

 

بیا ساقی از سر بنه خواب را
می ناب ده عاشق ناب را  
میی گو چو آب زلال آمده است
بهر چار مذهب حلال آمده است  نظامی

 

آن پیر خری که می‌کشد بار   
تا جانش هست می‌کند کار  
آسودگی آنگهی پذیرد   
کز زیستن چنین بمیرد ... نظامی

 

کبکی به دهن گرفت موری   
می‌کرد بر آن ضعیف زوری  
زد قهقهه مور بیکرانی   
کی کبک تو این چنین ندانی  
شد کبک دری ز قهقهه سست   
کاین پیشه من نه پیشه تست  
چون قهقهه کرد کبک حالی   
منقار زمور کرد خالی  
هر قهقهه کاین چنین زند مرد   
شک نه که شکوه ازو شود فرد  
خنده که نه در مقام خویش است   
در خورد هزار گریه بیش است... نظامی

 

خدایا چون گل ما را سرشتی
وثیقت نامه‌ای بر ما نوشتی  
چو ما با ضعف خود دربند آنیم
که بگزاریم خدمت تا توانیم  
تو با چندان عنایت‌ها که داری
ضعیفان را کجا ضایع گذاری  
بدین امیدهای شاخ در شاخ
کرم‌های تو ما را کرد گستاخ  
و گرنه ما کدامین خاک باشیم
که از دیوار تو رنگی تراشیم  
بیامرز از عطای خویش ما را
کرامت کن لقای خویش ما را  
من آن خاکم که مغزم دانه تست
بدین شمعی دلم پروانه تست  
توئی کاول ز خاکم آفریدی
به فضلم زافرینش بر گزیدی  
چو روی افروختی چشمم برافروز
چو نعمت دادیم شکرم در آموز  نظامی

 

بزرگا بزرگی دها بی کسم
توئی یاوری بخش و یاری رسم  
نیاوردم از خانه چیزی نخست
تو دادی همه چیز من چیز توست  
عقوبت مکن عذر خواه آمدم
به درگاه تو روسیاه آمدم  
سیاه مرا همه تو گردان سپید
مگردانم از درگهت ناامید  
سرشت مرا که آفریدی ز خاک
سرشته تو کردی به ناپاک و پاک    
خداوند مائی و ما بنده‌ایم
به نیروی تو یک به یک زنده‌ایم  
هر آنچ آفریده است بیننده را
نشان میدهند آفریننده را نظامی

 


[ پنج‌شنبه 03 بهمن 1392 ] [ 15:17 ] [ iranpoem ]

بشنـو این نی چون شکــایت می‌کـــنـد
از  جـداییــهـــا  حکـــــایت  مـــی‌کــــنـد
کــــز نیستـــان تـــا  مـــــرا  ببریــــده‌انـد
در نفیــــــرم  مــــــرد و زن  نالیـــــده‌انـد
سینه خواهم شرحـــه شرحـــه از فراق
تـــا  بگـــویــم  شـــرح  درد  اشتیـــــاق
هـــر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بـــاز جویـــد روزگــــــار وصـــل خـــویش
مــن بــــه هــــر جمعیتی نالان شـــدم
جفــت بــدحالان و خوش‌حالان شـــدم
هــر کســی از ظن خــود شــد یـار من
از  درون  مـن  نجســت  اســـرار  مــن
ســـر مــن از نالـــه‌ی مـــن دور نیست
لیـک چشم و گوش را آن نور نیست...
مولوی

 

ای یوسف خوش نام مـا خوش می‌روی بر بام مــــا
ای درشکـــسته جــام مـا ای بــردریـــــده دام ما
ای نــور مـا ای سور مـا ای دولت منصــور مـا
جوشی بنه در شور ما تا می‌شود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما
ای یــار مـــا عیــار مـــا دام دل خمـــار مـــا
پا وامکــش از کار ما بستان گــــرو دستار مــا
در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل
وز آتـــــش ســودای دل  ای وای دل  ای وای مـــــا
مولوی

 

مــن  غلام  قمــرم ، غيـــر  قمـــر  هيــــچ  مگو 
پيش مـــن جــز سخن شمع و شكــر هيچ مگو 
سخن رنج مگو ،جز سخن گنج مگو 
ور از اين بي خبري رنج مبر ، هيچ مگو 
دوش ديوانه شدم ، عشق مرا ديد و بگفت 
آمـــدم ، نعـــره مــزن ، جامه مـــدر ،هيچ مگو 
گفتــم :اي عشق مــن از چيز دگــر مي ترســم 
گــفت : آن  چيـــز  دگـــر  نيست  دگـر ، هيچ  مگو 
من  به  گــوش  تـــو  سخنهاي  نهان  خواهم  گفت 
ســر بجنبـــان كـــه بلـــي ، جــــز كه به سر هيچ مگو 
قمـــري ، جـــــان  صفتـــي  در  ره  دل  پيــــــدا  شـــد 
در  ره  دل  چـــه  لطيف  اســت  سفـــر  هيـــچ  مگــو 
گفتم : اي دل چه مه است ايــن ؟ دل اشارت مي كرد 
كـــه  نـــه  اندازه  توســت  ايـــن  بگـــذر  هيچ  مگو 
گفتم : اين روي فرشته ست عجب يا بشر است؟
گفت : اين غيـــر فرشته ست و بشــر هيچ مگو 
گفتم :اين چيست ؟ بگو زير و زبر خواهم شد 
گــفت : مي باش چنيــن زيرو زبر هيچ مگو 
اي نشسته در اين خانه پر نقش و خيال
خيز از اين خانه برو،رخت ببر،هيچ مگو
گفتم:اي دل پدري كن،نه كه اين وصف خداست؟
گفت : اين  هست  ولـــي  جان  پدر  هيچ  مگو
مولوی

 

ای قـوم بــه حج رفتـه کجایید کجایید
معشــوق همیــن جـاست بیایید بیایید
معشــوق تــو  همسـایه و دیــوار به دیوار
در بادیه ســـرگشته شمـــا  در چــه هوایید
گــر صـــورت  بی‌صـــورت  معشـــوق  ببینیــد
هــم خـــواجه و هــم خانه و هم کعبه شمایید
ده  بـــــار  از  آن  راه  بـــدان  خـــانه  بـــرفتیــــد
یــک  بـــار  از  ایـــن  خانــه  بــر  این  بام  برآیید
آن  خانــــه  لطیفست  نشان‌هـــاش  بگفتیــد
از خــواجــــه آن خــــانـــــه نشانـــی بنماییـــد
یک دستـــه گــل کــو اگـــر آن بـــــاغ بدیدیت
یک گـــوهر جــــان کـــو اگـــر از بحر خدایید
با ایــــن همـه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
مولوی

 

حیلت رها کن عاشقــا دیوانه شو دیوانه شو
و انـدر دل آتش درآ پــــروانـه شــو پروانــــــه شو
هــم خــویش را بیگـــانه کن هم خانه را ویرانه کن
و آنگه بیا با عاشقان هم خانـه شـو هم خانه شــو
رو سینــه را چـون سینه ها هفت آب شو از کینه ها
و آنگـــه شراب عشــق را پیمانـــه شــــو  پیمانــه شـو
باید  کـــه  جملــه  جــان  شــوی  تا  لایق  جانان  شوی
گـــر ســوی مستــان میــروی مستانه شـــو مستانه شو...
مولوی

 

هلـــه  نومیـــد  نباشی  کـــه  تـــو  را  یـــار  بــراند
گـــرت  امروز  بـــراند  نــه  کـــه  فـــردات  بخواند
در  اگر  بر  تو  ببندد  مرو  و  صبر کـــن  آن جا
ز پس صبر تـــو را او به ســـر  صـــدر  نشاند
و اگــر  بر تو ببندد  همه  ره‌ها  و  گذرهــا
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند...
مولوی

 

ای دوست قبولم کن وجانم بستان
مستــم کـــن  وز هر دو جهانم بستان
بـا هـــر چـــه دلم قـــرار گیـــرد بــی تـــو
آتش بــه مـــن انـــدر زن و آنـــم بستـان...
مولوی

 

یــار مرا غار مــرا عشق جگرخوار مرا
یار تویی غـــار تویی خواجه نگهدار مرا
نوح تویی روح تــویی فاتح و مفتوح تـویی
سینـــه مشــروح تــویی بـــر در اســرار مرا
نـــور تـــویی سـور تــویی دولت منصور تـویی
مـــرغ کـــه طــور تــویی خســته بــه منقار مرا
قطـــره تویی بحــر تویی لطـف تــویی قهــر تویی
قنــد  تـــویی  زهـــر  تــویی  بیــــش  میـــازار  مرا
حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی
روضــه اومیــد تویـــی راه  ده  ای یــار مرا
روز تــویی روزه تـــویی حـاصل دریوزه تـویی
آب تــویی کــوزه تــویی آب ده این بـــار مـــرا
دانـــه تویــی دام تــویی بــاده تویی جام تـویی
پختـــه تویی  خـــام تــویی  خـــام  بمگـــذار  مرا
این  تن  اگـــر کـــم  تــندی  راه  دلــم  کــم  زندی
راه  شــدی  تــا  نبــدی  ایـــن  همـــه  گـــفتار  مرا
مولوی

 

عـــــالم همـــه دریــا شـــود دریـــا ز هیبت لا شـــود
آدم  نماند  و  آدمی  گــــر  خــــویش  بـــا  آدم  زند
دودی بـــرآید از فلك نــی خلق مـــاند نــی ملـــك
زان  دود  ناگــــه  آتشی  بر  گــــنبد  اعظم  زند
بشكافد آن دم آسمان نی كون ماند نی مكان
شوری درافتد در جهــان وین سـور بر ماتم زند
گـــه  آب  را  آتش  بــرد  گــه  آب آتش را خــورد
گــه مــوج دریای عــدم بـــر اشــهب و ادهـــم زند
خورشیـد  افتــد  در  كـــمی  از  نـــور  جان  آدمی 
كـــم پـرس از نامحـــرمان آنجا كـــه محرم كـم زند...
مولوی

 

من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم
نـــه از اینم نــه از آنم مــن از آن شهر کـلانم
نـــه پـــی زمــــر و قمــارم نه پی خمر و عقارم
نـــه خمیـــرم نــــه خمـــارم نــه چنینم نه چنانم
مـــن اگـــر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم
نه  ز خاکم  نه  ز آبم  نه  از  این  اهــــل  زمــــانم
خـــرد پـــوره  آدم  چـــه  خبـــر  دارد  از  ایــن  دم
کــــه مــن از جمــله عالــم به دو صد پرده نهانم
مشنـو این سخن از من و نه زین خاطر روشن
که از این ظاهر و باطن نه پذیرم نه ستانم...
مولوی

 

بـــی همگــــان بســـــر شـــــود  بی تـو  بســـــر  نمـــی شــــود 
داغ  تـــــو  دارد  ایــــن  دلـــــم  جــــای  دگـــــــر  نمــــی شـــود
دیـــده  عقــــل  مســـت  تــــو  چـرخــــه  چـــرخ  پســـت  تــــو
گــــوش  طـــرب  بــــه دســت تــــو بــی تـــو بســـر نمی شود
جـــان  ز تــــو  جــوش  مـــی کند  دل  ز تـــو  نـوش  می کند
عقـــل خـــــروش مــــی کنــد بـــی تــــــو بســـر نمـی شــود
خمـــــر مـــن  و  خمـــــار مـــن  بــــاغ  مـــن  و  بهـــار مــــن
خـــواب مـــن  و  خمــــار مــــن  بــی تـو  بســر ن می شود
جـــاه و جلال  مــن  تـــویی  ملکت  و  مــــال  مـــن  تـویی
آب  زلال  مــــن  تــــویی  بــــی  تــــو  بســــر  نمی شـود
گـــــاه  ســــوی  وفــــا  روی   گــــاه  ســوی  جفــــا  روی
آن  منــی  کـــجا  روی  بـــی  تــــو  بســـــر  نمی شـــود
دل  بنهنـــد  بــــر کنـــی  تـــوبـــــه  کــننـــــد  بشــکنــی
ایــن همــه خــود تـــو میکنی بــی تو بســر نمی شــود
بی  تـــو  اگـــر  بســـر  شدی  زیــر  جهــان  زبر  شدی
باغ  ارم  سقــر  شــدی  بــی تــو  بســر  نمــی شـود
گــــر تـــو ســری قــدم شـوم  ور تــو کفی  علم شوم
ور بــــروی عــــدم  شــــوم  بی تـو  بسـر  نمی شود
خــواب مــــرا ببستــــه ای  نقـــش مــرا بشسته ای
وز همـــه ام گسسته ای بــی تــــو بسر نمی شود
گـــر  تـــو  نباشی  یار من  گشت  خراب کــار مــن
مــونس و غمگـــسار مـــن  بی تو بسر نمی شود
بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم
ســر ز غـم تو چون کشم  بی تو بسر نمی شود
هر چه بگویم ای صنم  نیست جـدا ز نیــک و بـد
هم تو بگو  ز لطف خود  بی تو بسر نمی شود
مولوی

 


[ پنج‌شنبه 03 بهمن 1392 ] [ 15:16 ] [ iranpoem ]

 


[ پنج‌شنبه 03 بهمن 1392 ] [ 15:12 ] [ iranpoem ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
امکانات وب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران