|
poetry
| ||
|
سید علی صالحی
کاری به کارِ شما ندارم تکلیف این شبِ اصلا از ستاره خسته که روشن است. من با خودم به همین شکل ساده از چیزی که زندگیست سخن میگویم. ............................................ شما هم میشناسیدشان: همین بعضیهایِ بیحوصله بعضیهای نابَلَد ...! بیخود و بیجهت خیال میکنند درگاهِ این خانه تا اَبَد رویِ همین لنگهی در به در میچرخد. آیا خاموشی باد واقعا از ترسِ وزیدن است؟ ------------------------------------------- دردا ... در این دیار شکایتِ کدام درنده به درندهی دیگری باید؟ ادامه مطلب [ پنجشنبه 24 بهمن 1392 ] [ 14:40 ] [ iranpoem ]
ایرج میرزا
این جهان پیش رادمردِ حکیم هست محنت فزای غم آباد زن و مرد و شه و گدا دارند همه از دست این جهان فریاد چشم عبرت گشا ببین که چسان مسند جم بداد بر کف باد پیرزالی است نوعروس نمای کرده در زیر خاک بس داماد همه ناکام از زمانه روند هیچکس نیست از جهان دلشاد جامهٔ مرگش آسمان دوزد هرکه اندر زمین ز مادر زاد --------------------------------------------------------------------------- داشت عباس قلی خان پسری پسر بی ادب و بی هنری اسم او بود علی مردان خان کُلفت خانه زِ دَستش به اَمان پشت کالسکه یِ مردم می جَست دل کالسکه نشین را می خَست هر سَحرگه دم در بر لب جو بود چون کرم به گِل رفته فرو بسکه بود آن پسره خیره و بد همه از او بَدشان می آمد هر چه می گفت لَله لَج می کرد دَهَنَش را به لله کَج می کرد هر کجا لانه ی گنجشکی بود بچه گنجشک درآوردی زود هر چه می دادند می گفت کَمَست مادرش مات که این چه شکمست نه پدر راضی از او نه مادر نه معلم نه لله نه نوکر ای پسر جان من این قصه بخوان تو مشو مثل علی مردان خان ----------------------------------------------------------------- عید نوروز و اول سالست روز عیش و نشاط اطفالست همه آن روز رخت نو پوشند چای و شربت به خوشدلی نوشند پسر خوب روز عید اندر روز اول به خدمت مادر دست برگردنش کند چون طوق سرو دستش ببوسد از سر شوق گوید این عید تو مبارک باد صد چنین سال نو ببینی شاد بعد آید به دست بوس پدر بوسه بخشد پدر به روی پسر پسر بد چو روز عید شود از همه چیز نا امید شود نه پدر دوست داردش نه عمو نه کسی عیدی آورد بر او عیدی آن روز حق آن پسرست که نجیب و شریف و با هنرست ------------------------------------------------------- [ پنجشنبه 24 بهمن 1392 ] [ 14:33 ] [ iranpoem ]
گزیده داستان های کوتاه "دیروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آیا همانطوری كه ناظم وعده داد من حالا به كلی معالجه شدهام و هفتهی دیگر آزاد خواهم شد؟ آیا ناخوش بودهام؟ یك سال است، در تمام این مدت هرچه التماس میكردم كاغذ و قلم میخواستم به من نمیدادند. همیشه پیش خودم گمان میكردم هرساعتی كه قلم و كاغذ به دستم بیفتد چقدر چیزها كه خواهم نوشت ولی دیروز بدون اینكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برایم آوردند. چیزی كه آن قدر آرزو می كردم، چیزی كه آن قدر انتظارش را داشتم...! اما چه فایده _ از دیروز تا حالا هرچه فكر می كنم چیزی ندارم كه بنویسم. مثل اینست كه كسی دست مرا میگیرد یا بازویم بیحس میشود. حالا كه دقت میكنم مابین خطهای درهم و برهمی كه روی كاغذ كشیدهام تنها چیزی كه خوانده میشود اینست: "سه قطره خون." ---- " آسمان لاجوردی، باغچهی سبز و گلهای روی تپه باز شده، نسیم آرامی بوی گلها را تا اینجا میآورد. ولی چه فایده؟ من دیگر از چیزی نمیتوانم كیف بكنم، همه اینها برای شاعرها و بچهها و كسانیكه تا آخر عمرشان بچه میمانند خوبست _ یك سال است كه اینجا هستم، شبها تا صبح از صدای گربه بیدارم، این ناله های ترسناك، این حنجرهی خراشیده كه جانم را به لب رسانیده، صبح هم هنوز چشممان باز نشده كه انژكسیون بی كردار...! چه روزهای دراز و ساعتهای ترسناكی كه اینجا گذرانیدهام، با پیراهن و شلوار زرد روزهای تابستان در زیرزمین دور هم جمع میشویم و در زمستان كنار باغچه جلو آفتاب می نشینیم، یك سال است كه میان این مردمان عجیب و غریب زندگی میكنم. هیچ وجه اشتراكی بین ما نیست، من از زمین تا آسمان با آنها فرق دارم - ولی نالهها، سكوتها، فحشها، گریهها و خندههای این آدمها همیشه خواب مرا پراز كابوس خواهد كرد. ---- " هنوز یكساعت دیگر مانده تا شاممان را بخوریم، از همان خوراكهای چاپی: آش ماست، شیر برنج، چلو، نان و پنیر، آنهم بقدر بخور ونمیر، - حسن همهی آرزویش اینست یك دیگ اشكنه را با چهار تا نان سنگك بخورد، وقت مرخصی او كه برسد عوض كاغذ و قلم باید برایش دیگ اشكنه بیاورند. او هم یكی از آدمهای خوشبخت اینجاست، با آن قد كوتاه، خندهی احمقانه، گردن كلفت، سر طاس و دستهای كمخته بسته برای ناوه كشی آفریده شده، همة ذرات تنش گواهی میدهند و آن نگاه احمقانه او هم جار میزند كه برای ناوه كشی آفریده شده. اگر محمدعلی آنجا سر ناهار و شام نمیایستاد حسن همهی ماها را به خدا رسانیده بود، ولی خود محمد علی هم مثل مردمان این دنیاست، چون اینجا را هرچه میخواهند بگویند ولی یك دنیای دیگرست ورای دنیای مردمان معمولی. یك دكتر داریم كه قدرتی خدا چیزی سرش نمی شود، من اگر به جای او بودم یك شب توی شام همه زهر میریختم میدادم بخورند، آنوقت صبح توی باغ میایستادم دستم را به كمر میزدم، مردهها را كه میبردند تماشا میكردم _ اول كه مرا اینجا آوردند همین وسواس را داشتم كه مبادا به من زهر بخورانند، دست به شام و ناهار نمیزدم تا اینكه محمد علی از آن میچشید آنوقت میخوردم، شبها هراسان از خواب میپریدم، به خیالم كه آمدهاند مرا بكشند. همهی اینها چقدر دور و محو شده ! همیشه همان آدمها، همان خوراكها ، همان اطاق آبی كه تا كمركش آن كبود است. " دو ماه پیش بود یك دیوانه را در آن زندان پائین حیاط انداخته بودند، با تیله شكسته شكم خودش را پاره كرد، رودههایش را بیرون كشیده بود با آنها بازی می كرد. میگفتند او قصاب بوده، به شكم پاره كردن عادت داشته. اما آن یكی دیگر كه با ناخن چشم خودش را تركانیده بود، دستهایش را از پشت بسته بودند. فریاد میكشید و خون به چشمش خشك شده بود. من میدانم همهی اینها زیر سر ناظم است: " مردمان اینجا همه هم اینطور نیستند. خیلی از آنها اگر معالجه بشوند و مرخص بشوند، بدبخت خواهند شد. مثلا" این صغرا سلطان كه در زنانه است، دو سه بار میخواست بگریزد، او را گرفتند. پیرزن است اما صورتش را گچ دیوار میمالد و گل شمعدانی هم سرخابش است. خودش را دختر چهارده ساله میداند، اگر معالجه بشود و در آینه نگاه بكند سكته خواهد كرد، بدتر از همه تقی خودمان است كه میخواست دنیا را زیر و رو بكند و با آنكه عقیده اش اینست كه زن باعث بدبختی مردم شده و برای اصلاح دنیا هر چه زن است باید كشت، عاشق همین صغرا سلطان شده بود. " همهی اینها زیر سر ناظم خودمان است. او دست تمام دیوانهها را از پشت بسته، همیشه با آن دماغ بزرگ و چشمهای كوچك به شكل وافوریها ته باغ زیر درخت كاج قدم میزند. گاهی خم می شود پائین درخت را نگاه " دیروز بود دنبال یك گربهی گل باقالی كرد: همینكه حیوان از درخت كاج جلو پنجرهاش بالا رفت، به قراول دم در گفت حیوان را با تیر بزند. این سه قطره خون مال گربه است، ولی از خودش كه بپرسند میگوید مال مرغ حق است. " از همهی اینها غریبتر رفیق و همسایهام عباس است، دو هفته نیست كه او را آوردهاند، با من خیلی گرم گرفته، خودش را پیغمبر و شاعر میداند. میگوید كه هر كاری، به خصوص پیغمبری، بسته به بخت و طالع است. " دریغا كه بار دگر شام شد، " جهان را نباشد خوشی در مزاج، دیروز بود در باغ قدم میزدیم. عباس همین شعر را میخواند، یك زن و یك مرد و یك دختر جوان به دیدن او آمدند. تا حالا پنج مرتبه است كه میآیند. من آنها را دیده بودم و میشناختم، دختر جوان یكدسته گل آورده بود. آن دختر به من میخندید، پیدا بود كه مرا دوست دارد، اصلا به هوای من آمده بود، صورت آبلهروی عباس كه قشنگ نیست، اما آن زن كه با دكتر حرف میزد من دیدم عباس دختر جوان را كنار كشید و ماچ كرد. ---- "تا كنون نه كسی به دیدن من آمده و نه برایم گل آوردهاند، یك سال است. آخرین بار سیاوش بود كه به دیدنم آمد، سیاوش بهترین رفیق من بود. ما با هم همسایه بودیم، هر روز با هم به دارالفنون میرفتیم و با هم بر میگشتیم و درسهایمان را با هم مذاكره میكردیم و در موقع تفریح من به سیاوش تار مشق میدادم. رخساره دختر عموی سیاوش هم كه نامزد من بود اغلب در مجلس ما می آمد. سیاوش خیال داشت خواهر رخساره را بگیرد. اتفاقا" یك ماه پیش از عقدكنانش زد و سیاوش ناخوش شد. من دو سه بار به احوالپرسیش رفتم ولی گفتند كه حكیم قدغن كرده كه با او حرف بزنند. هر چه اصرار كردم همین جواب را دادند. من هم پاپی نشدم. "خوب یادم است، نزدیك امتحان بود، یك روز غروب كه به خانه برگشتم، كتابهایم را با چند تا جزوهی مدرسه روی میز ریختم همین كه آمدم لباسم را عوض بكنم صدای خالی شدن تیر آمد. صدای آن بقدری نزدیك بود كه مرا متوحش كرد، چون خانهی ما پشت خندق بود و شنیده بودم كه در نزدیكی ما دزد زده است. ششلول را از توی كشو میز برداشتم و آمدم در حیاط ، گوش بزنگ ایستادم، بعد از پلكان روی بام رفتم ولی چیزی به نظرم نرسید. وقتی كه برمیگشتم از آن بالا در خانهی سیاوش نگاه كردم، دیدم سیاوش با پیراهن و زیر شلواری میان حیاط ایستاده. من با تعجب گفتم : "سیاوش تو هستی؟" او مرا شناخت و گفت: "بیا تو كسی خانه مان نیست." "صدای تیر را شنیدی؟" " انگشت به لبش گذاشت و با سرش اشاره كرد كه بیا، و من با شتاب پائین رفتم و در خانهشان را زدم. خودش آمد در را روی من باز كرد. همین طور كه سرش پائین بود و به زمین خیره نگاه میكرد پرسید: "تو چرا به دیدن من نیامدی؟" "من دو سه بار به احوال پرسیت آمدم ولی گفتند كه دكتر اجازه نمیدهد." "گمان میكنند كه من ناخوشم، ولی اشتباه میكنند." دوباره پرسیدم: "این صدای تیر را شنیدی؟" " بدون اینكه جواب بدهد، دست مرا گرفت و برد پای درخت كاج و چیزی را نشان داد. من از نزدیك نگاه كردم، سه چكه خون تازه روی زمین چكیده بود. " بعد مرا برد در اطاق خودش، همهی درها را بست، روی صندلی نشستم، چراغ را روشن كرد و آمد روی صندلی مقابل من كنار میز نشست. اطاق او ساده، آبی رنگ و كمركش دیوار كبود بود. كنار اطاق یك تار گذاشته بود. چند جلد كتاب و جزوهی مدرسه هم روی میز ریخته بود. بعد سیاوش دست كرد از كشو میز یك ششلول درآورد بمن نشان داد. از آن ششلول های قدیمی دسته صدفی بود، آن را در جیب شلوارش گذاشت و گفت: " من یك گربهی ماده داشتم، اسمش نازی بود. شاید آن را دیده بودی، از این گربههای معمولی گل باقالی بود. با دو تا چشم درشت مثل چشمهای سرمه كشیده. روی پشتش نقش و نگارهای مرتب بود مثل اینكه روی كاغذ آب خشك كن فولادی جوهر ریخته باشند و بعد آن را از میان تا كرده باشند. روزها كه از مدرسه برمیگشتم نازی جلو میدوید، میو میو میكرد، خودش را به من میمالید، وقتی كه مینشستم از سر و كولم بالا می رفت، پوزهاش را به صورتم میزد، با زبان زبرش پیشانیم را میلیسید و اصرار داشت كه او را ببوسم. گویا گربهی ماده مكارتر و مهربانتر و حساستر از گربهی نر است. نازی از من گذشته با آشپز میانه اش از همه بهتر بود، چون خوراكها از پیش او در میآمد، ولی از گیس سفیدخانه، كه كیابیا بود و نماز میخواند و از موی گربه پرهیز میكرد، دوری میجست. لابد نازی پیش خودش خیال میكرد كه آدمها زرنگتر از گربهها هستند و همهی خوراكیهای خوشمزه و جاهای گرم و نرم را برای خودشان احتكار كردهاند و گربهها باید آنقدر چاپلوسی بكنند و تملق بگویند تا بتوانند با آنها شركت بكنند. " تنها وقتی احساسات طبیعی نازی بیدار میشد و بجوش می آمد كه سر خروس خونالودی به چنگش میافتاد و او را به یك جانور درنده تبدیل میكرد. چشمهای او درشتتر میشد و برق میزد، چنگالهایش از توی غلاف در میآمد و هر كس را كه به او نزدیك میشد با خرخرهای طولانی تهدید می كرد. بعد، مثل چیزی كه خودش را فریب بدهد، بازی در میآورد. چون با همهی قوهی تصور خودش كلهی خروس را جانور زنده گمان می كرد، دست زیر آن میزد، براق میشد، خودش را پنهان میكرد، در كمین مینشست، دوباره حمله می كرد و تمام زبردستی و چالاكی نژاد خودش را با جست و خیز و جنگ و گریزهای پی در پی آشكار مینمود. بعد از آنكه از نمایش خسته میشد، كلهی خونالود را با اشتهای هر چه تمامتر میخورد و تا چند دقیقه بعد دنبال باقی آن میگشت و تا یكی دو ساعت تمدن مصنوعی خود را فراموش می كرد، نه نزدیك كسی می آمد، نه ناز میكرد و نه تملق میگفت. " در همان حالی كه نازی اظهار دوستی میكرد، وحشی و تودار بود و اسرار زندگی خودش را فاش نمیكرد، خانهی ما را مال خودش میدانست، و اگر گربهی غریبه گذارش به آنجا میافتاد، بخصوص اگر ماده بود مدتها صدای فیف، تغیر و نالههای دنبالهدار شنیده میشد. " صدایی كه نازی برای خبر كردن ناهار میداد با صدای موقع لوس شدنش فرق داشت . نعرهای كه از گرسنگی میكشید با فریادهایی كه در كشمكشها میزد و مرنو مرنوی كه موقع مستیش راه میانداخت همه با هم توفیر داشت. و آهنگ آنها تغییر میكرد: اولی فریاد جگرخراش، دومی فریاد از روی بغض و كینه، سومی یك نالهی دردناك بود كه از روی احتیاج طبیعت میكشید، تا بسوی جفت خودش برود. ولی نگاههای نازی از همه چیز پرمعنیتر بود و گاهی احساسات آدمی را نشان میداد، بطوری كه انسان بی اختیار از خودش میپرسید: در پس این كلهی پشمآلود، پشت این چشمهای سبز مرموز چه فكرهایی و چه احساساتی موج میزند! " پارسال بهار بود كه آن پیشآمد هولناك رخ داد. میدانی در این موسم همهی جانوران مست میشوند و به تك و دو میافتند، مثل اینست كه باد بهاری یك شور دیوانگی در همهی جنبندگان میدمد. نازی ما هم برای اولین بار شور عشق به كلهاش زد و با لرزه ای كه همهی تن او را به تكان میانداخت، نالههای غمانگیز میكشید. گربههای نر نالههایش را شنیدند و از اطراف او را استقبال كردند. پس از جنگها و كشمكشها نازی یكی از آنها را كه از همه پرزورتر و صدایش رساتر بود به همسری خودش انتخاب كرد. در عشق ورزی جانوران بوی مخصوص آنها خیلی اهمیت دارد برای همین است كه گربههای لوس خانگی و پاكیزه در نزد مادهی خودشان جلوهای ندارند. برعكس گربههای روی تیغهی دیوارها، گربه های دزد لاغر ولگرد و گرسنه كه پوست آنها بوی اصلی نژادشان را میدهد طرف توجه مادهی خودشان هستند. روزها و به خصوص تمام شب را نازی و جفتش عشق خودشان را به آواز بلند میخواندند. تن نرم و نازك نازی كش و واكش میآمد، در صورتیكه تن دیگری مانند كمان خمیده میشد و ناله های شادی میكردند. تا سفیدهی صبح این كار مداومت داشت. آن وقت نازی با موهای ژولیده ، خسته و كوفته اما خوشبخت وارد اطاق میشد. " شبها از دست عشقبازی نازی خوابم نمیبرد، آخرش از جا در رفتم، یك روز جلو همین پنجره كار میكردم. عاشق و معشوق را دیدم كه در باغچه میخرامیدند. من با همین ششلول كه دیدی، در سه قدمی نشان رفتم. ششلول خالی شد و گلوله به جفت نازی گرفت. گویا كمرش شكست، یك جست بلند برداشت و بدون اینكه صدا بدهد یا ناله بكشد از دالان گریخت و جلو چینهی دیوار باغ افتاد و مرد. " تمام خط سیر او لكههای خون چكیده بود. نازی مدتی دنبال او گشت تا رد پایش را پیدا كرد، خونش را بوییده و راست سر كشتهی او رفت. دو شب و دو روز پای مردهی او كشیك داد. گاهی با دستش او را لمس میكرد، مثل اینكه به او میگفت: "بیدار شو، اول بهار است. چرا هنگام عشقبازی خوابیدی، چرا تكان نمیخوری؟ پاشو ، پاشو!" چون نازی مردن سرش نمیشد و نمیدانست كه عاشقش مرده است. " فردای آن روز نازی با نعش جفتش گم شد. هرجا را گشتم، از هر كس سراغ او را گرفتم بیهوده بود. آیا نازی از من قهر كرد، آیا مرد، آیا پی عشقبازی خودش رفت، پس مردهی آن دیگری چه شد؟ " یكشب صدای مرنو مرنو همان گربهی نر را شنیدم، تا صبح ونگ زد، شب بعد هم به همچنین، ولی صبح صدایش میبرید. شب سوم باز ششلول را برداشتم و سر هوائی به همین درخت كاج جلو پنجره ام خالی كردم. چون برق چشمهایش در تاریكی پیدا بود نالهی طویلی كشید و صدایش برید. صبح پایین درخت سه قطره خون چكیده بود. از آن شب تا حالا هر شب میآید و با همان صدا ناله میكشد. آنهای دیگر خوابشان سنگین است نمیشنوند. هر چه به آنها میگویم به من میخندند ولی من میدانم، مطمئنم كه این صدای همان گربه است كه كشتهام. از آن شب تاكنون خواب به چشمم نیامده، هرجا میروم، هر اطاقی میخوابم، تمام شب این گربهی بیانصاف با حنجرهی ترسناكش ناله میكشد و جفت خودش را صدا میزند. امروز كه خانه خلوت بود آمدم همانجاییكه گربه هر شب مینشیند و فریاد میزند نشانه رفتم، چون از برق چشمهایش در تاریكی میدانستم كه كجا مینشیند. تیر كه خالی شد صدای نالهی گربه را شنیدم و سه قطره خون از آن بالا چكید. تو كه به چشم خودت دیدی، تو كه شاهد من هستی؟ " در این وقت در اطاق باز شد رخساره و مادرش وارد شدند. رخساره یكدسته گل در دست داشت. من بلند شدم سلام كردم ولی سیاوش با لبخند گفت: "البته آقای میرزا احمد خان را شما بهتر از من میشناسید، لازم به معرفی نیست، ایشان شهادت میدهند كه سه قطره خون را به چشم خودشان در پای درخت كاج دیدهاند. "بله من دیده ام." " ولی سیاوش جلو آمد قهقه خندید، دست كرد از جیبم ششلول مرا در آورد روی میز گذاشت و گفت: " میدانید میرزا احمد خان نه فقط خوب تار میزند و خوب شعر میگوید، بلكه شكارچی قابلی هم هست، خیلی خوب نشان میزند. " بعد به من اشاره كرد، من هم بلند شدم و گفتم: "بله امروز عصر آمدم كه جزوهی مدرسه از سیاوش بگیرم، برای تفریح مدتی به درخت كاج نشانه زدیم، ولی آن سه قطره خون مال گربه نیست مال مرغ حق است. میدانید كه مرغ حق سه گندم از مال صغیر خورده و هر شب آنقدر ناله میكشد تا سه قطره خون از گلویش بچكد، و یا اینكه گربه ای قناری همسایه را گرفته بوده و او را با تیر زدهاند و از اینجا گذشته است، حالا صبر كنید تصنیف تازه ای كه درآوردهام بخوانم ، تار را برداشتم و آواز را با ساز جور كرده این اشعار را خواندم: " دریغا كه بار دگر شام شد، " جهان را نباشد خوشی در مزاج، " به اینجا كه رسید مادر رخساره با تغیر از اطاق بیرون رفت، رخساره ابروهایش را بالا كشید و گفت: "این دیوانه است." بعد دست سیاوش را گرفت و هر دو قهقه خندیدند و از در بیرون رفتند و در را برویم بستند. " در حیاط كه رسیدند زیر فانوس من از پشت شیشهی پنجره آنها را دیدم كه یكدیگر را در آغوش كشیدند و بوسیدند." -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- داستان داش آکل در ادامه ی مطلب ...
ادامه مطلب [ شنبه 05 بهمن 1392 ] [ 13:52 ] [ iranpoem ]
گفت دانايي که: گرگي خيره سر،
جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت
در پشت چارچرخه فرسوده ای / كسی گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:
از همان روزی که دست حضرت قابیل
من نمیگویم درین عالم
ای بینوا که فقر تو تنها گناه تست
من سکوت خویش را گم کرده ام
چنان فشرده شب تیره پا که پنداری
دور یا نزدیک راهش می توانی خواند
بهترین لحظه های روز و شبم
باز کن پنجره ها را که نسیم
قفسی باید ساخت
گفته می شد هر که با ما نیست با مادشمن است
بر خاک چه نرم می خرامی ای مرد
تاج از فرق فلک برداشتن ،
آیینه چون شکست
چرا از مرگ می ترسید [ شنبه 05 بهمن 1392 ] [ 13:47 ] [ iranpoem ]
من از نوشتن ميترسم. با ترس به زيبايي و هنر نزديك ميشوم. سهراب سپهری
.....من مسلمانم.
روشن است آتش درون شب وز پس دودش طرحی از ویرانه های دور. گر به گوش آید صدایی خشک: استخوان مرده می لغزد درون گور. دیرگاهی است در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است. بانگی از دور مرا می خواند، لیک پاهایم در قیر شب است. سهراب سپهری
..نقش هایی که کشیدم در روز، شب ز راه آمد و با دود اندود. طرح هایی که فکندم در شب، روز پیدا شد و با پنبه زدود... سهراب سپهری
...کسی نیست، بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم. سهراب سپهری
به باغ همسفران
من از حاصل ضرب تردید و کبریت میترسم. و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو، بیدار خواهم شد.
خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
ماه بالای سر آبادی است
شب بود و چراغك بود.
سنگ آرایش کوهستان نیست
آب را گل نکنیم
مادرم صبحی می گفت : موسم دلگیری است
باز آمدم از چشمه خواب کوزه تر دردستم
آری ما غنچه یک خوابیم
صبحی سر زد مرغی پر زد یک شاخه شکست خاموشی هست
تهی بود نسیمی
شب سردی است و من افسرده و .... وای این شب چه قدر تاریک است
دود می خیزد ز خلوتگاه من
زندگی یعنی: یک سار پرید.
روزی خواهم آمد، وپیامی خواهم آورد
به سراغ من اگر می آیید
چیز ها دیدم در روی زمین : کودکی دیدم، ماه را بو می کرد
...و خدايي که در اين نزديکي است:
زندگي رسم خوشايندي است. [ شنبه 05 بهمن 1392 ] [ 13:45 ] [ iranpoem ]
افسوس كه نامه جواني طي شد
یک عمر به کودکی به استاد شدیم
در کارگه کوزه گری بودم دوش
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
آن به كه در اين زمانه كم گيري دوست
در هر دشتي كه لاله زاري بوده است
چون آب به جويباروچون باد به دشت
اي دل ز زمانه رسم احسان مطلب
تا کي غم آن خورم که دارم يا نه
از منزل کفر تا به دین یک قدم است
نیکی و بدی که در نهاد بشر است
ساقی ، گل و سبزه بس طربناک شده است
افسوس که سرمایه زکف بیرون شد
عمرت تا کی به خودپرستی گذرد
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
دیدم به سر عمارتی مردی فرد
این قافله عمر عجب می گذرد
یک قطره آب بود و با دریا شد
از جمله رفتگان این راه دراز
ای صاحب فتوا ز تو پرکارتریم
بر خیر و مخور غم جهان گذران
در کارگه کوزه گری کردم رای
هنگام سپیده دم خروس سحری
[ شنبه 05 بهمن 1392 ] [ 13:43 ] [ iranpoem ]
آجر ها
دروغ دیواری است که هر صبح آجرهایش را می چینی بنّای بی حواس من ! در را فراموش کرده ای
آب تا گردنم بالا آمده آجرها تا گردنم بالا آمده آب تا لب هایم بالا آمده آب بالا آمده ... من اما نمی میرم من ماهی می شوم
زمستان 1382 ---------------- به شانه ام زدی که تنهایی ام را تکانده باشی به چه دل خوش کرده ای ؟!
تکاندن برف از شانه های آدم برفی ؟!
زمستان 1383 [ پنجشنبه 03 بهمن 1392 ] [ 15:31 ] [ iranpoem ]
سمالله الرحمن الرحیم
ای همت هستی زتو پیدا شده
خدایا جهان پادشاهی تو راست
خوشا روزگارا که دارد کسی
به هنگام سختی مشو ناامید
به هر مدتی گردش روزگار
دلا تا بزرگی نیاری به دست
فلک جز عشق محرابی ندارد
در عشق چه جای بیم تیغ است
بیا ساقی آن می نشان ده مرا
بیا ساقی از سر بنه خواب را
آن پیر خری که میکشد بار
کبکی به دهن گرفت موری
خدایا چون گل ما را سرشتی
بزرگا بزرگی دها بی کسم
[ پنجشنبه 03 بهمن 1392 ] [ 15:17 ] [ iranpoem ]
بشنـو این نی چون شکــایت میکـــنـد
ای یوسف خوش نام مـا خوش میروی بر بام مــــا
مــن غلام قمــرم ، غيـــر قمـــر هيــــچ مگو
ای قـوم بــه حج رفتـه کجایید کجایید
حیلت رها کن عاشقــا دیوانه شو دیوانه شو
هلـــه نومیـــد نباشی کـــه تـــو را یـــار بــراند
ای دوست قبولم کن وجانم بستان
یــار مرا غار مــرا عشق جگرخوار مرا
عـــــالم همـــه دریــا شـــود دریـــا ز هیبت لا شـــود
من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم
بـــی همگــــان بســـــر شـــــود بی تـو بســـــر نمـــی شــــود
[ پنجشنبه 03 بهمن 1392 ] [ 15:16 ] [ iranpoem ]
[ پنجشنبه 03 بهمن 1392 ] [ 15:12 ] [ iranpoem ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||