|
poetry
| ||
|
جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال
جماعتی که نظر را حرام میگویند نظر حرام بکردند و خون خلق حلال
غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود عجب فتادن مردست در کمند غزال
تو بر کنار فراتی ندانی این معنی به راه بادیه دانند قدر آب زلال
اگر مراد نصیحت کنان ما اینست که ترک دوست بگویم تصوریست محال
به خاک پای تو داند که تا سرم نرود ز سر به درنرود همچنان امید وصال
حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری به آب دیده خونین نبشته صورت حال
سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال
به ناله کار میسر نمیشود سعدی ولیک ناله بیچارگان خوشست بنال
سعدی ----------------------------------------------- درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند جهان جوان شد و یاران بعیش بنشستند
بساط سبزه لگد کوب شد به پای نشاط ز بس که عارف و عامی برقص برجستند.
برآمد باد صبح و بوی نوروز بکام دوستان و بخت پیروز
بهاری خرمست ای گل کجائی که بینی بلبلان را ناله و سوز
بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانی بغلغل در سماع آیند هر مرغی بدستانی
بوی گل و بانگ مرغ برخواست هنگام نشاط و روز صحراست
فراش خزان ورق بیفشاند نقاش صبا چمن بیاراست
وقتی دل سودائی میرفت ببستانها بیخویشتنم کردی ، بوی گل و ریحانها
گه نعره زدی بلبل ، گه جامه دریدی گل با یاد تو افتادم ، از یاد برفت آنها
سعدی ------------------------------------------- زندگی زیباست ای زیبا پسند زنده اندیشان به زیبایی رسند
آنقدر زیباست این بی بازگشت کز برایش می توان از جان گذشت
سعدی ---------------------------- اگرم حیات بخشی و گرم هلاک خواهی سر بندگی به حکمت بنهم که پادشاهی
من اگر هزار خدمت بکنم گناهکارم تو هزار خون ناحق بکنی و بی گناهی
به کسی نمیتوانم که شکایت از تو خوانم همه جانب تو خواهند و تو آن کنی که خواهی
تو به آفتاب مانی ز کمال حسن طلعت که نظر نمیتواند که ببیندت که ماهی
من اگر چنان که نهیست نظر به دوست کردن همه عمر توبه کردم که نگردم از مناهی
به خدای اگر به دردم بکشی که برنگردم کسی از تو چون گریزد که تواش گریزگاهی
منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویت همه شب نخفت مسکین و بخفت مرغ و ماهی
و گر این شب درازم بکشد در آرزویت نه عجب که زنده گردم به نسیم صبحگاهی
غم عشق اگر بکوشم که ز دوستان بپوشم سخنان سوزناکم بدهد بر آن گواهی
خضری چو کلک سعدی همه روز در سیاحت نه عجب گر آب حیوان به درآید از سیاهی
سعدی ----------------------------------------------- خوشتر از دوران عشق ایام نیست بامداد عاشقان را شام نیست
مطربان رفتند و صوفی در سماع عشق را آغاز هست انجام نیست
کام هر جویندهای را آخریست عارفان را منتهای کام نیست
از هزاران در یکی گیرد سماع زانکه هر کس محرم پیغام نیست
آشنایان ره بدین معنی برند در سرای خاص، بار عام نیست
تا نسوزد برنیاید بوی عود پخته داند کاین سخن با خام نیست
هر کسی را نام معشوقی که هست میبرد، معشوق ما را نام نیست
سرو را با جمله زیبایی که هست پیش اندام تو هیچ اندام نیست
مستی از من پرس و شور عاشقی و آن کجا داند که درد آشام نیست
باد صبح و خاک شیراز آتشیست هر که را در وی گرفت آرام نیست
خواب بیهنگامت از ره میبرد ورنه بانگ صبح بی هنگام نیست
سعدیا چون بت شکستی خود مباش خود پرستی کمتر از اصنام نیست سعدی ----------------------------------------------- ماه فروماند از جمال محمد سرو نروید باعتدال محمد
قدر ملک را کمال و منزلتی نیست در نظر قدر با کمال محمد
وعده دیدار هر کسی بقیامت لیله الاسری شب وصال محمد
آدم و نوحو خلیل و عیسی و موسی آمده مجموع در ظلال محمد
عرصه دنیا مجال همت او نیست روز قیامت نگر مجال محمد
شمس و قمر بروز حشر نتابند نور نتابد مگر جمال محمد
وانکه پیرایه بسته جنت و فردوس بوکه قبولش کند بلال محمد
شاید اگر آفتاب و ماه نتابند پیش دو ابروی چون هلال محمد
چشم مرا تا بخواب دیده جمالش خواب نمیکرد از خیال محمد
سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی عشق محمد بس است و آل محمد سعدی ------------------------------------------------ هر دم از عمر میرود نفسی چون نگه میکنم نماند بسی
ای که پنجاه رفت و در خوابی مگر این پنج روز دریابی
خجل آنکس که رفت و کار نساخت کوس رحلت زدند و بار نساخت
خواب ِنوشین بامداد رحیل باز دارد پیاده را ز سبیل
هر که آمد عمارتی نو ساخت رفت و منزل به دیگری پرداخت
وان دگر پخت همچنان هوسی وین عمارت بسر نبرد کسی
یار ناپایدار دوست مدار دوستی را نشاید این غدار
نیک و بد چون همی بباید مرُد خُنُک آنکس که گوی نیکی برُد
برگ عیشی به گور خویش فرست کس نیارد ز پس ز پیش فرست
عمر برَف است و آفتاب تموز اندکی ماند و خواجه غَره هنوز
ای تهیدست رفته در بازار ترسمت پُر نیاوری دستار
هر که مزروع خود بخورد به خو یـد وقت خرمنش خوشه باید چید سعدی ------------------------------------------------ هر که مجموع نباشد به تماشا نرود یار با یار سفرکرده به تنها نرود
باد آسایش گیتی نزند بر دل ریش صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود
بر دل آویختگان عرصه عالم تنگست کان که جایی به گل افتاد دگر جا نرود
هرگز اندیشه یار از دل دیوانه عشق به تماشای گل و سبزه و صحرا نرود
به سر خار مغیلان بروم با تو چنان به ارادت که یکی بر سر دیبا نرود
با همه رفتن زیبای تذرو اندر باغ که به شوخی برود پیش تو زیبا نرود
گر تو ای تخت سلیمان به سر ما زین دست رفت خواهی عجب ار مورچه در پا نرود
باغبانان به شب از زحمت بلبل چونند که در ایام گل از باغچه غوغا نرود
همه عالم سخنم رفت و به گوشت نرسید آری آن جا که تو باشی سخن ما نرود
هر که ما را به نصیحت ز تو میپیچد روی گو به شمشیر که عاشق به مدارا نرود
ماه رخسار بپوشی تو بت یغمایی تا دل خلقی از این شهر به یغما نرود
گوهر قیمتی از کام نهنگان آرند هر که او را غم جانست به دریا نرود
سعدیا بار کش و یار فراموش مکن مهر وامق به جفا کردن عذرا نرود
سعدی ------------------------------------------ تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی چه میان نقش دیوار و میان آدمیت
خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت
به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد که همین سخن بگوید به زبان آدمیت
مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی که فرشته ره ندارد به مقام آدمیت
اگر این درندهخویی ز طبیعتت بمیرد همه عمر زنده باشی به روان آدمیت
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت
طیران مرغ دیدی تو ز پایبند شهوت به در آی تا ببینی طیران آدمیت
نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت سعدی ---------------------------------------------- خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی
تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی به از این چه ارمغانی که تو خویشتن بیایی
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی
دل خویش را بگفتم چو تو دوست میگرفتم نه عجب که خوبرویان بکنند بیوفایی
تو جفای خود بکردی و نه من نمیتوانم که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی
چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشایی
سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم دگری نمیشناسم تو ببر که آشنایی
من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی
تو که گفتهای تأمل نکنم جمال خوبان بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی
در چشم بامدادان به بهشت برگشودن نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی سعدی --------------------------------------------------- بگـذار تا بگریـیـم چون ابر در بهــاران کز سنـگ نـاله خیـزد روز وداع یـاران هر کو شراب فـرقت روزی چشیـده باشد داند که سخت باشـد قطع امیـدواران با ساربان بگویید احــوال آب چشمـم تا بر شتر نبندد محمل بـه روز بــاران بگذاشتند ما را در دیـده آب حســرت گریـان چـو در قیــامت چشــم گناهکــاران ای صبـح شب نشینان جانم به طاقت آمد از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران چندین که برشمردم از ماجرای عشقت انــدوه دل نـگفتــم الـا یک از هـــزاران سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل بیـرون نمیتــوان کـرد الا به روزگــاران چندت کنم حکایت شـرح ایــن قدر کفـایت باقی نمیتوان گفت الا به غمگساران سعدی --------------------------------------------------- عیبی نباشد از تو که بر ما جفا رود مجنون از آستانه لیلی کجا رود
گر من فدای جان تو گردم دریغ نیست بسیار سر که در سر مهر و وفا رود
ور من گدای کوی تو باشم غریب نیست قارون اگر به خیل تو آید گدا رود
مجروح تیر عشق اگرش تیغ بر قفاست چون میرود ز پیش تو چشم از قفا رود</ [ دوشنبه 04 فروردین 1393 ] [ 16:11 ] [ iranpoem ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||