poetry
 
نويسندگان

 کتانی

بازباکفش های کتانی اش راه سنگی قلعه رامی پیمود. کفش هایش که در پهنا پاره شده بودند به ترک های راه سنگی گیر می کرد وصدای جیرجیر میخ هایی که آخرین بار به آن ها کوبیده بود را به صدا در می آورد باز گربه کوچکش را در کت کتانی اش می گذاشت طوری که صدای میومیواش گل ها را اذیت نکند باز دستش را در جیب شلوار کتانی اش می برد و نقل های کپک زده ی داخل جیبش را به هم می سایید و صدایی دلنشین را می آفرید حالا به بالای قلعه رسیده بود اما غافل از این که لباس های کتانی اش را نپوشیده بود .


[ یکشنبه 26 شهریور 1391 ] [ 17:39 ] [ iranpoem ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
امکانات وب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران