|
poetry
| ||
|
گر بر سر نفس خود امیری، مردی بر کور و کر، ار نکته نگیری، مردی مردی نبود فتاده را پای زدن گر دست فتاده ای بگیری، مردی رودکی
نامت شنوم، دل ز فرح زنده شود حال من از اقبال تو فرخنده شود وز غیر تو هر جا سخن آید به میان خاطر به زار غم پراگنده شود رودکی
با داده قناعت کن و با داد بزی در بند تکلف مشو، آزاد بزی در به ز خودی نظر مکن، غصه مخور در کم ز خودی نظر کن و شاد بزی رودکی
بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل این غم، که مراست کوه قافست، نه غم این دل، که تراست، سنگ خاراست، نه دل رودکی
در منزل غم فگنده مفرش ماییم وز آب دو چشم دل پر آتش ماییم عالم چو ستم کند ستمکش ماییم دست خوش روزگار ناخوش ماییم رودکی
ای نالهٔ پیر خانقاه از غم تو وی گریهٔ طفل بی گناه از غم تو افغان خروس صبح گاه از غم تو آه از غم تو! هزار آه ازغم تو! رودکی
از کعبه کلیسیا نشینم کردی آخر در کفر بیقرینم کردی بعد از دو هزار سجده بر درگه دوست ای عشق، چه بیگانه ز دینم کردی! رودکی
چرخ کجه باز، تا نهان ساخت کجه با نیک و بد دایره درباخت کجه هنگامهٔ شب گذشت و شد قصه تمام طالع به کفم یکی نینداخت کجه رودکی
در رهگذر باد چراغی که تراست ترسم که: بمیرد از فراغی که تراست بوی جگر سوخته عالم بگرفت گر نشنیدی، زهی دماغی که تراست! رودکی
با آن که دلم از غم هجرت خونست شادی به غم توام ز غم افزونست اندیشه کنم هر شب و گویم: یا رب هجرانش چنینست، وصالش چونست؟ رودکی
جایی که گذرگاه دل محزونست آن جا دو هزار نیزه بالا خونست لیلی صفتان ز حال ما بی خبرند مجنون داند که حال مجنون چونست؟ رودکی
بی روی تو خورشید جهانسوز مباد هم بیتو چراغ عالم افروز مباد با وصل تو کس چو من بد آموز مباد روزی که ترا نبینم آن روز مباد رودکی
جز حادثه هرگز طلبم کس نکند یک پرسش گرم جز تبم کس نکند ورجان به لب آیدم، به جز مردم چشم یک قطرهٔ آب بر لبم کس نکند رودکی
در جستن آن نگار پر کینه و جنگ گشتیم سراپای جهان با دل تنگ شد دست ز کار و رفت پا از رفتار این بس که به سر زدم و آن بس که به سنگ رودکی
آمد بهار خرم با رنگ و بوی طیب با صد هزار زینت و آرایش عجیب لاله میان کشت ، درخشد همی ز دور چون پنجه عروس به حنا شده خضیب بلیل همی بخواند اندر شاخسار بید سار از درخت سرو ، مر او را شده مجیب رودکی
با آنکه دلم از غم عشقت خون است شادی به غم توام ز غم افزونست اندیشه کنم هر شب و گویم : یا رب هجرانش چونین است ، وصالش چون است ؟ رودکی
آن گرنج و آن شکر برداشت پاک وندر آن دستار آن زن بست خاک باز کرد از خواب زن را نرم و خوش گفت: دزدانند و آمد پای پش آن زن از دکان فرود آمد چو باد پس فلرزنگش به دست اندر نهاد شوی بگشاد آن فلرزش، خاک دید کرد زن را بانگ و گفتش: ای پلید رودکی
گر بر سر نفس خود امیری، مردی مردی نبود فتاده را پای زدن *** نامت شنوم، دل ز فرح زنده شود وز غیر تو هر جا سخن آید به میان *** بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل این غم، که مراست کوه قافست، نه غم *** با آن که دلم از غم هجرت خونست اندیشه کنم هر شب و گویم: یا رب *** یکدمک با خود آ، ببین چه کسی جور کم، به ز لطف کم باشد جور کم، بوی لطف آید از از او لطف دلدار اینقدر باید *** بی روی تو خورشید جهانسوز مباد با وصل تو کس چو من بد آموز مباد *** جایی که گذرگاه دل محزونست لیلی صفتان ز حال ما بی خبرند رودکی [ دوشنبه 11 فروردین 1393 ] [ 11:08 ] [ iranpoem ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||