|
poetry
| ||
|
ایرج میرزا
این جهان پیش رادمردِ حکیم هست محنت فزای غم آباد زن و مرد و شه و گدا دارند همه از دست این جهان فریاد چشم عبرت گشا ببین که چسان مسند جم بداد بر کف باد پیرزالی است نوعروس نمای کرده در زیر خاک بس داماد همه ناکام از زمانه روند هیچکس نیست از جهان دلشاد جامهٔ مرگش آسمان دوزد هرکه اندر زمین ز مادر زاد --------------------------------------------------------------------------- داشت عباس قلی خان پسری پسر بی ادب و بی هنری اسم او بود علی مردان خان کُلفت خانه زِ دَستش به اَمان پشت کالسکه یِ مردم می جَست دل کالسکه نشین را می خَست هر سَحرگه دم در بر لب جو بود چون کرم به گِل رفته فرو بسکه بود آن پسره خیره و بد همه از او بَدشان می آمد هر چه می گفت لَله لَج می کرد دَهَنَش را به لله کَج می کرد هر کجا لانه ی گنجشکی بود بچه گنجشک درآوردی زود هر چه می دادند می گفت کَمَست مادرش مات که این چه شکمست نه پدر راضی از او نه مادر نه معلم نه لله نه نوکر ای پسر جان من این قصه بخوان تو مشو مثل علی مردان خان ----------------------------------------------------------------- عید نوروز و اول سالست روز عیش و نشاط اطفالست همه آن روز رخت نو پوشند چای و شربت به خوشدلی نوشند پسر خوب روز عید اندر روز اول به خدمت مادر دست برگردنش کند چون طوق سرو دستش ببوسد از سر شوق گوید این عید تو مبارک باد صد چنین سال نو ببینی شاد بعد آید به دست بوس پدر بوسه بخشد پدر به روی پسر پسر بد چو روز عید شود از همه چیز نا امید شود نه پدر دوست داردش نه عمو نه کسی عیدی آورد بر او عیدی آن روز حق آن پسرست که نجیب و شریف و با هنرست ------------------------------------------------------- [ پنجشنبه 24 بهمن 1392 ] [ 14:33 ] [ iranpoem ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||